نقش هیجانات در رفتارهای مرتبط با سلامت- قسمت ۴

فایل های دانشگاهی

۱- سالهای ۱۹۶۹-۱۹۰۰ : در این دوره قلمرو آزمونهای هوش گسترش یافته و موضوعات هوش و هیجان به طور مجزا و تفکیک شده مورد توجه قرار گرفته بودند در این مقطع داروین درباره‌ی توارث و تکامل به بحث پرداخت. همزمان با گستردیگ آزمونهای هوش، روان‌شناسان به تحقیق در زمینه‌ی هوش کلامی اقدام نمودند (سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱).
نتیجه تصویری برای موضوع هوش
۲- سالهای ۱۹۸۹-۱۹۷۰ : در این دوره حوزه‌ی مطالعاتی شناخت و تأثیر متقابل احساسات و هیجانات در تفکر مورد توجه قرار گرفت. در این دوره قلمرو پژوهش در زمینه‌ی ارتباط غیر کلامی، بر حول محور درک اطلاعات موجود در ارتباطات غیرکلامی مانند حالات منعکس در چهره افراد متمرکز گردید (مارلو[۷]، ۱۹۸۶).
در سال ۱۹۸۳ هووارد گاردنر شروع به نوشتن کتابی تحت عنوان «قالب های ذهن» کرده گاردنر در این کتاب عنوان می نماید که فقط یک نوع هوش وجود ندارد. او در کتاب خود به قابلیت های هفت گانه ای اشاره می کند، این قابلیت ها عبارت اند: مهارت زبانی، توانایی منطقی – ریاضی، قدرت تجسم، نبوغ در تحرک و جنبش، استعداد موسیقی، مهارتهای بین فردی و ظرفیت درون فردی.
الگویی که گاردنر برای سنجش هوش افراد ارائه می دهد حالتی چندگانه دارد. گاردنر و همکارانش این فهرست هفت تایی را به بیست نوع مهارت مختلف گسترش داده اند. بر اساس این دیدگاه، هوش درون فردی به هم پیوسته ای است که به طرف درون باز می گردد و در واقع ظرفیت فرد برای خلق الگویی صادقانه و دقیق از خود است. الگویی که از آن بتواند به طرز موثری در زندگی استفاده کند. هسته‌ی هوش بین فردی شامل این ویژگی است که بتوانیم خلق و خو، روحیه، تمایلات و عوامل برانگیختگی را در افراد دیگر تشخیص داده و به طور مناسب به آنها پاسخ گوئیم. طبق نظر گاردنر هوش بین فردی کلید خودشناسی عبارت است از «آگاهی داشتن از احساسات شخصی خود و توانایی متمایز کردن و استفاده از آنها برای هدایت رفتار خویش» (گلمن، ۱۳۸۰).
۳- سالهای ۱۹۹۳-۱۹۹۰ : دو پرفسور امریکایی به نام های جان مایر و پیتر سالووی اقدام به انتشار مقالاتی در خصوص هوش هیجانی و اندازه گیری آن نمودند. آنها متوجه شدند که بعضی از مردم بهتر از دیگران قادر به شناخت و تشخیص احساسات خود و دیگران بوده و در زمینه‌ی حل مشکلات هیجانی بهتر عمل می کنند (مایر، کارسو و سالووی، ۱۹۹۹).
تصویر توضیحی برای هوش هیجانی
هوش هیجانی از نظر آنان شامل توانایی درک معنای عواطف و احساسات و نیز توانایی استدلال و حل مسأله بر مبنای آنها می باشد. از نظر آنان پردازش اطلاعات هیجانی به درک عواطف فهم احساسات مشابه و ارتباط آنها با یکدیگر و مدیریت هیجان اطلاق می گردد (سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱، به نقل از نوری، ۱۳۸۳). آنان زیربناری توصیف خود از هوش هیجانی را که مشتمل بر پنج حیطه‌ی اصلی شناخت عواطف شخصی، به کار بردن درست هیجانات، برانگیختن خود، شناخت عواطف دیگران و حفظ ارتباط های اجتماعی است، بر اساس نظریات گاردنر قرار داده‌اند (گلمن ۱۳۸۰، به نقل از پارسا ۱۳۸۰).
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
۴- سالهای ۱۹۹۷-۱۹۹۴ : در سال ۱۹۹۴ و اوایل سال ۱۹۹۵ یک نویسنده‌ی امریکایی در حال طراحی جهت نوشتن کتابی درباره هوش هیجانی بود او برای این کار از مدارس و برنامه هایی که جهت رشد عاطفی به کار می رود بازدید نمود. در همین راستا او مطالعاتی در زمینه‌ی هیجانات عمومی در انسان انجام داد. گلمن در جریان مطالعات خود با کارهای مایر و سالووی آشنا گردید و کتابی تحت عنوان «هوش هیجانی» منتشر کرد.
گلمن در این کتاب اطلاعات جالبی درباره مغز، هیجانات و رفتار جمع آوری کرد و بر مجموعه ای از ویژگی ها مانند توانایی تهییج و برانگیختن خود، استقامت و پایداری در مقابل شکست، از دست ندادن روحیه، پس راندن افسردگی و یاس در هنگام تفکر، همدلی، صمیمیت و امید داشتن متمرکز گردیده است.
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی
۵- پس از سال ۱۹۹۸ : در این مقطع کارهای پژوهشی و نظری در زمینه‌ی هوش هیجانی انجام پذیرفته است. در این راستا پژوهش هایی در زمینه‌ی بازنگری مفهوم هوش هیجانی صورت گرفته و مقالاتی در این باره منتشر گردیده است (مایر و همکاران، ۱۹۹۹، به نقل از رق آبادی، ۱۳۸۴).

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت fotka.ir مراجعه نمایید.

 

 

اندازه گیری هوش هیجانی

 

علاقه به هوش هیجانی تا اندازه ای این ادعا را منعکس می کند که بر اساس آن تفاوتهای فردی در پردازش اطلاعات هیجانی – عاطفی، موفقیت در زندگی را پیش بینی می کند. مفهوم هوش هیجانی تا حدودی از باورهای نخستین در مورد هوش اجتماعی مشتق می گردد. (سالووی و مایر، ۱۹۹۷ ، به نقل از وارویک و نقل بک، ۲۰۰۴). امکان تفاوتهای فردی در توانهاییهای ادراک و بیان هیجانی و فهم و مدیریت اطلاعات هیجانی را مطرح می سازند و بر این باورند که این تواناییها قابل فراگیری هستند. آنان هوش هیجانی را در قالب چهار عامل تعریف کرده اند که بر این اساس هوش هیجانی عبارت است از توانایی و درک صحیح هیجان، ارزیابی و بیان هیجان، توانایی تشخیص و یا تعمیم احساسات به نحوی که تفکر را تسهیل کنند، توانایی فهم هیجان و اطلاعات هیجانی و در نهایت توانایی تنظیم هیجانات پابه‌پای ارتقا در رشد عقلی و هیجانی از مخرج مشترک توانایی های فوق با عنوان هوش هیجانی یاد کرده اند.
چندین مولف کوشیده اند تا مدل مبتنی بر توانایی های هوش هیجانی را از طریق خود گزارش دهی و روش های عملکردی حداکثری عملیاتی نمایند. امروزه دو روی آورد سنجش در اندازه گیری هوش هیجانی مطرح است (انجل برگ و اسجوبرگ، ۲۰۰۴).
۱- روی آورد سالووی و مایر که استفاده از شاخص های عملکردی است و از قضاوت هیجانات تجربه شده توسط مردم مشتق شده است که این هیجانات تجربه شده در داستانهای کوتاه توصیف شده یا در عکس ها و تصاویر ارائه می شوند.
۲- روی آورد دیگر رایج برای سنجش هوش هیجانی استفاده از ابزارهای خود گزارش دهی (پرسشنامه‌ها) است که متغیرهای شخصیت و گرایش و تمایلات درونی شخصی را ارزیابی می کنند.
در این راستا مقیاس سنجش هیجانات (AES) [۸] به منزله‌ی یک ابزار خود گزارش دهی در ارزشیابی ابعاد چند گانه‌ی هوش هیجانی توسعه پیدا کرده است. پژوهشگرانی چون دیویس[۹] و همکاران (۱۹۹۸) و مارتنیس – پونس[۱۰] (۱۹۹۸ ، ۱۹۹۹) نیز مقیاس فراخلق جفت (TMMS) [۱۱] را به عنوان شاخص خود گزارش دهی هوش هیجانی به کار برده اند. (به نقل از وارویک و نقل بک، ۲۰۰۴) مایر و همکاران ابتدا شاخص توانایی حل مسأله هیجانی را اختراع کردند و نام آن را مقیاس هوش هیجانی چند عاملی (MEIS)[12] گذاشتند. آنها قصد داشتند تا نسخه‌ی چهار عاملی هوش هیجانی را ارزشیابی نمایند. تحلیل عاملی آنها از MEIS فقط سه عامل را آشکار کرد: ادراک، فهم، و تنظیم هیجانات. این سه مولفه با همدیگر ۴۰۲ عبارت را تشکیل دادند که به توسعه‌ی آزمون هوش هیجانی مایر، سالووی و کاروسو که ۱۴۱ عبارت را در بر می‌گیرد، منجر شد (انجل برگ و اسجو برگ، ۲۰۰۴) تاکنون ابزارهای متعددی جهت سنجش این نوع از هوش طراحی شده اند که در این زمینه سیاروچی و همکاران (۲۰۰۱) به پرسشنامه های کنترل هیجان[۱۳] (۱۹۸۹)، پرسشنامه‌ی سطوح آگاهی هیجان[۱۴] (۱۹۹۰)، پرسشنامه‌ی سبک های پاسخ (۱۹۹۱)، آزمون هوش هیجانی گلمن (۱۹۹۵، به نقل از پارسا، ۱۳۸۲)، پرسشنامه‌ی هوش هیجانی بار – ان (۱۹۹۷)، پرسشنامه‌ی خود گزارش دهی اسکات (۱۹۹۸) و آزمون هوش هیجانی مایر و سالووی و کارسو (۲۰۰۱) اشاره کرده اند.
پتراید و فارنهام (۲۰۰۰ ، ۲۰۰۱) ب نقل از وارویک و نقل بک، ۲۰۰۴) نیز بر این باورند که دو سازه هوش هیجانی متفاوت وجود دارد که بسته به روش عملیاتی نمودن هوش هیجانی موجودیت می یابند. یک سازه با عنوان هوش هیجانی صفت، به عملکرد نوعی ارتباط دارد و از طریق خود گزارش دهی بهتر عملیاتی می شود. دومین سازه با عنوان هوش هیجانی توانایی به توانایی واقعی ارتباط دارد و از طریق روش های عملکردی حداکثری بهتر از روش خود گزارش دهی عملیاتی می شود.
ابعاد مسأله دار هوش هیجانی از طریق پرسشنامه سئوالاتی را در مورد وسعت رابطه هوش هیجانی خود گزارش شده با مهارتهای هیجانی واقعی و همبستگی معنادار میان اندازه های هوش هیجانی و شخصیت را مطرح می سازد. با این وجود استفاده از این روش سنجش به خاطر اینکه در مقایسه با روش های سنجش مبتنی بر تکلیف بیشتر قابل فهم است ادامه دارد (آستین و همکاران، ۲۰۰۴).

 

پرسشنامه هوش هیجانی پتراید زوفارنهام

 

پتراید زوفارنهام پس از بررسی نکات ضعف و قوت پرسشنامه های موجود در زمینه‌ی سنجش هوش هیجانی و با قصد پوشش دادن بعضی از عوامل مهم هوش هیجانی، پرسشنامه‌ی ویژگی های هوش هیجانی ۱۴۴ ماده ای خود را با ۱۵ زیر مجموعه‌ی (انطباق پذیری، جرأت، بیان عاطفی، کنترل عاطفی، درک عاطفی، همدلی، تنظیم هیجانات، شادکامی، تکانش گری پایین، خوش بینی، مهارت های اجتماعی، عزت نفس، خود انگیزی، صلاحیت اجتماعی، کنترل (استرس) طراحی کردند که با بهره گرفتن از مقیاس هفت گزینه ای به روش لیکرت[۱۵] ارزیابی می‌شود.
ماده هایی برای ویژگیهای هوش هیجانی ایجاد شده است، چنان که حیطه‌ی نمونه گیری سازه را به طور جامع پوشش می دهند. همسانی درونی پرسشنامه بر اساس نمونه‌ی اولیه ۱۰۲ نفری ۸۶% بود. فرم کوتاه این پرسشنامه مشتمل بر ۳۰ ماده است که در نیمی از سئوالات طریقه‌ی نمره گذاری معکوس می شود. این پرسشنامه که رضوانی (۱۳۸۶) آن را بر نمونه‌ی ایرانی هنجاریابی نموده است چهار عامل خوش بینی، درک عواطف خود و دیگران، کنترل عواطف و مهارتهای اجتماعی را در بر می گیرد. این عوامل عبارتند از:
خوش بینی: توانایی مثبت اندیشی و نگاه به نیمه‌ی روشن زندگی است. خوش بینی به معنای آن است که فرد انتظاری قوی داشته باشد، انتظاری در این جهت که به رغم وجود موانع و دلسردی ها در مجموع زندگی، همه چیز درست خواهد شد. از دیدگاه هوش هیجانی خوش‌بینی نگرشی است که افراد در رویارویی با رویدادهای دشوار در مقابل افتادن در گرداب بی تفاوتی، ناامیدی و افسردگی، مقاوم می سازد. خوش بینی همانند امید (البته خوش بینی واقع گرایانه، نه خوش بینی ساده لوحانه که می تواند مصیبت بار باشد) می تواند زندگی را پربار سازد. سلیگمن (۱۹۹۱ ، به نقل از گلمن، ۱۳۸۰، به نقل از پارسا، ۱۳۸۲) خوش بینی را در شیوه‌ای می داند که افراد، موقعیت ها و شکست های خود را برای خودشان تعریف می کنند، افرادی که خوش بین هستند شکست را چیزی می بیند که می توانند آن را تغییر دهند و در نوبت بعدی موفق شوند، در حالی که افراد بدبین به خاطر شکست خود را سرزنش می‌کنند و آن را به خصیصه‌ای دیرپا در وجود خود نسبت می دهند که قادر به تغییر آن نیستند.
درک عواطف خود و دیگران: ادراک هیجان به منزله‌ی توانایی تشخیص هیجانات خود و دیگران بر اساس علایم بیانی و موقعیتی تعریف شده که درجه وسیعی از دیدگاه های فرهنگی نسبت به محتوا و معنای هیجانات را نیز در بر می گیرد (سارنی[۱۶] ، ۱۹۹۹ ، به نقل از سیاروچی[۱۷] و همکاران، ۲۰۰۱، به نقل از نوری، ۱۳۸۲).
روان شناسان برای اشاره به فرایند آگاهی داشتن از فکر از عبادت فراشناخت استفاده می کنند و عبادت فراخلق را به معنای آگاهی نسبت به عواطف خود به کار می برند. گلمن (۱۳۸۰، به نقل از پارسا، ۱۳۸۲) جهت تشخیص توجه مداوم فرد به حالات درونی خود از خودآگاهی استفاده می کند که در بهترین حالت، این امکان را می دهد که فرد آگاهی بی طرفانه ای نسبت به احساسات تند یا طوفانی پیدا کند. مایر[۱۸] (۱۹۹۳ ، به نقل از گلمن، ۱۳۸۰، به نقل از پارسا، ۱۳۸۲) معتقد است که خودآگاهی به معنای آگاه بودن از حالات روانی خود و نیز تفکر درباره آن حالت است. هر چند میان آگاه بودن از احساسات و اقدام برای تغییر آنها تمایزی منطقی وجود دارد، مایر دریافته است که معمولاً در تمام موارد عملی، این دو وجه به همراه یکدیگر حرکت می کنند به این معنا که تشخیص یک حالت روانی خطا، به معنای تمایل به خارج شدن از آن حالت است، هر چند این شناخت، از شناخت های ما برای اجتناب از عمل کردن بر اساس تکافوی هیجانی متفاوت است. افرادی که نسبت به حالت روانی خود آگاه هستند، به زندگی عاطفی خود حساس‌اند، روشن بودن آنها نسبت به احساسات خود ممکن است دیگر ویژگیهای شخصیتی آنان را تقویت کند. آنان مستقل اند و حدود خود را به روشنی می شناسند، از سلامت روانی برخوردارند و مایل اند نگرش مثبت به زندگی داشته باشند. درک عواطف دیگران نیز که بیشتر از طریق نشانه‌های غیر از بیان مستقیم ابراز می شود، بر خود آگاهی عاطفی متکر است (گلمن، ۱۳۸۰، به نقل از پارسا، ۱۳۸۲).
همدلی اولین بار در دهه ۱۹۲۰ توسط ای.بی. تیچنر[۱۹] ، روان شناس امریکایی، مورد استفاده قرار گرفت. اودری یافتن لغتی بود که از همدردی متمایز باشد، که به معنای احساس کلی مصیبت و گرفتاری فردی دیگر، بدون شریک شدن در احساس آن شخص است (گلمن، ۱۳۸۰).
کنترل عواطف: قدرت تنظیم احساسات خود، توانایی‌ای است که بر حس خودآگاهی متکی است. این توانایی به ظرفیت شخصی برای تسکین دادن خود، دور کردن اضطراب ها، افسردگی و بی حوصلگی‌های متداول و پیامد شکست اشاره دارد (گلمن، ۱۳۸۰)
به عبارت دیگر می توان گفت که این مهارتها ظرفیت فرد برای مقابله‌ی سازگارانه با هیجانات تنفرآور یا درمانده کننده را از طریق استفاده از راهبردهای خود تنظیمی در بر می گیرد که شدت یا دوام چنین حالات هیجانی را اصلاح می کنند (سارنی[۲۰] ، ۱۹۹۹ ، به نقل از سیاروچی ، ۲۰۰۱، به نقل از نوری ۱۳۸۳)
افرادی که به لحاظ این توانایی ضعیف اند با احساسات ناامیدی و افسردگی دست به گریبانند، در حالی که افرادی که در آن مهارت زیادی دارند با سرعت بیشتری می توانند ناملایمات زندگی را پشت سر بگذارند (گلمن، ۱۳۸۰).
مهارتهای اجتماعی: این توانایی، مهارتهای مرتبط با افراد را شامل می شود، مهارتهایی که در کنار آمدن با دیگران موثر واقع می شوند. کاستی در این زمینه به ناشایستگی در دنیای اجتماعی یا بروز مصایب مکرر در ارتباط های بین فردی می انجامد. در واقع فقدان این مهارتها می تواند باعث شود که حتی باهوش ترین افراد در ارتباط های خود احساس عجز کنند و خودبین، زیانکار یا بدون احساس به نظر آیند. مهارتهای اجتماعی به فرد امکان می دهند که ارتباطی با دیگران برقرار کند، احساسات دیگران را برانگیزد و الهام بخش آنان واقع شود، در مهارتهای صمیمانه پیشرفت کند، افراد را قانع کند و بر آنان تأثیر بگذارد و به دیگران اطمینان خاطر دهد (گلمن، به نقل از پارسا، ۱۳۸۲).

 

هوش هیجانی و بیماریهای روانی

 

بیماری روانی اصطلاحی کلی برای مشکلات روانی جوی با ماهیت جسمی و روانزاد است. اختلال روانی امروزه اصطلاح قابل قبول تری از واژه‌ی بیماری می باشد چون واژه‌ی اخیر بیشتر با شرایط جسمانی در ارتباط است (بهرامی، ۱۳۸۱)
امروزه اعتقاد بر این است که اگر فرد از هوش هیجانی مطلوبی برخوردار باشد بهتر می تواند با چالش های زندگی مقابله کند. هیجاناتش را به طرز موثری کنترل نماید و در نتیجه از سلامت روانی بهتری برخوردار باشد (سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱، به نقل از نوری ۱۳۸۳)، از سویی دیگر هوش هیجانی پایین عاملی خطر بار در ابتلا به بیماری روانی است. اگرچه هوش هیجانی ایده‌ای نسبتاً جدید است، شواهدی وجود ندارند که رابطه هوش هیجانی را با سبک های مقابله و سلامت روانی وارسی کرده باشند. از زمانی که پیتر سالوی و جان مایر تعریف هوش هیجانی را در اوایل سالهای ۱۹۹۰ صورت بندی نمودند، مدلهای چندگانه ای از هوش هیجانی مطرح شدند. در زمینه های روانپزشکی و طب روان- تنی متخصصان بالینی و پژوهشگران یک سازه‌ی تقریباً مرتبط را به مدت تقریباً سی سال به کار برده اند که از آن تحت عنوان الکسی تایمی[۲۱] (شکل در شناسایی و بیان هیجانات) یاد شده است.
الکسی تایی در مقایسه با هوش هیجانی به نحو معتبرتری تعریف شده و داده های بیشتری از مطالعات وجود دارد که حکایت از تأثیر الکسی تایمی بر زندگی روزمره ای انسان ها داشته باشد (سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱). آنان بر پایه مطالعات صورت گرفته در زمینه‌ی آلکسی تایمی (برای مثال: پژوهشهای نمیا و همکاران، ۱۹۹۷ ، پارکر و همکاران، ۱۹۹۸ و تایلور و همکاران، ۲۰۰۰) این مسأله را مطرح ساخته‌اند که افراد دارای الکسی تایمی نمی توانند به خوبی با دیگران ارتباط برقرار کنند یا به خوبی با موقعیت ها مقابل کنند و نیز بیماریهای روانی مختلفی که همه حاصل آشفتگی های موجود در تنظیم هیجانات است، آنها را تهدید می کنند از این شواهدی می توان استنابط کرد که خود آلکسی تایمی جلوه ای از نارسایی در هوش هیجانی است.
آلکسی تایمی به منزله‌ی یک اختلال هیجانی به مشکلاتی اشاره دارد که فرد مبتلا در شناسایی و توصیف احساسات ذهنی خود دارد (همچنان که مشکلات مطرح شده در بیماران دارای بیماریهای کلاسیک روان – تنی نیز وجود دارند).
در تعریف دیگر آلکسی تایمی با چهار ویژگی مهم مشخص می‌شود:
– اشکال در شناسایی احساسات
– اشکال در تمایز قایل شدن میان احساسات روانی (ذهنی) و احساسات بدنی حاصل از برانگیختگی هیجانی
– اشکال در توصیف احساسات برای دیگران
– تخیلات محدود و سبک شناختی ای که بر جزئیات رویدادهای بیرونی تمرکز دارد.
یکی از ابعاد هوش هیجانی، خودآگاهی هیجانی است. خودآگاهی هیجانی همان گونه که مایر و سالوی[۲۲] (۱۹۹۷ به نقل از سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱، به نقل از نوری، ۱۳۸۳) اظهار می دارند با دو ویژگی مهم آلکسی تایمی به لحاظ مفهومی همپوشی دارد، این ویژگی ها اشکال در شناسایی احساسات و توصیف آنها برای دیگران است. لذا نقص در خودآگاهی هیجانی به ظرفیت محدود توانایی فرد در شناخت هیجانات خود و نظارت بر آنها می انجامد و از سویی عدم فهم هیجانات خود که یک بعد دیگر هوش هیجانی است باعث می شود که فرد نتواند احساسات ذهنی خود را تشخیص داده و آن را برای دیگران توصیف کند. با توجه به ارتباط بین ویژگی های موجود در الکسی تایمی و ابعاد تشکیل دهنده‌ی هوش هیجانی پژوهشگران این گونه استدلال می کنند که الکسی تایمی شکل از نقص در اندازه و ماهیت هوش هیجانی فرد است. (سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱، به نقل از نوری، ۱۳۸۳).
الکسی تایمی و مقابله‌ی سازش نایافته
افرادی که ویژگی های الکسی تایمی دارد در حد بالایی دارا هستند معمولاً می توانند از راهبردهای مقابله ای سازش یافته نظیر محبت کردن و جستجوی حمایت عاطفی از اعضای خانواده با دوستان نزدیک استفاده کنند. بار – اُن (۲۰۰۰ به نقل از سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱)معتقد است که این توانایی یکی از ابعاد هوش هیجانی است. شواهد پژوهشی اظهار می دارند که افراد دارای الکسی تایمی بالا راهبردهای مقابله‌ی هیجان مدار را بیشتر از راهبردهای مسأله مدار و اجتنابی مورد استفاده قرار می دهند. در مقابل افرادی که از الکسی تایمی پایینی برخوردارند از راهبردهای مقابله‌ی مسأله دار استفاده می‌کنند (سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱، به نقل از نوری، ۱۳۸۳).
ابراز هیجان و پیامدهای آن در قلمرو سلامت
بحث تأثیر استرس بیش از حد بر اعضای بدن نظیر دستگاه های گردش خون، دستگاه های قلبی – عروقی، اسکلتی – ماهیچه ای و در نتیجه به کار کردن در این اعضا از مباحث دیرپا و دارای سابقه ای طولانی در روان شناسی سلامت است.
افراد بدگمان، خصومت ورز و تحریک پذیر در مواجهه با رویداهای برانگیزاننده‌ی خشم، تنفر، خصومت و سایر هیجانات منفی مستعد آن هستند که به شیوه‌ی نامعقول به این رویدادها پاسخ داده و در نتیجه هیجانات بیش از حدی را تجربه نمایند. خصومت، عوارض زیان باری را به صورت بالقوه می تواند بر دستگاه های قلبی – عروقی وارد کند. این خصیصه در وهله‌ی اول واکنش قلبی – عروقی مفروط ایجاد می‌کند. دستگاه قبلی و عروقی به رویدادهای استرس زای خفیف نیز واکنش بیش از حد نشان می دهد. این مسأله به ویژه در موقعیت هایی که مستلزم درگیری و مواجهه‌ رویارویی با سایر افراد است مصداق دارد. رگهای خونی که در حالت عادی ماهیچه های قلبی را تغذیه می‌کنند در افراد خصومت ورز هنگام رویارویی با وقایع و رویدادهای پراسترس تنگ تر می شوند، این رویداد فیزیولوژیکی فشار جدی بر دستگاه کرونوی قلب وارد می کند. برانگیختگی هیجانی که غالباً توسط افراد خصومت ورز تجربه می شود با چربی هایی که به جریان گردش خون وارد می شوند ارتباط دارند. افزایش در میزان کلسترول و تری گلیسیریدهای خون خطر ایجاد رسوبات معروف به پلاکت را ایجاد می‌کند که می تواند کارکرد رگهای خونی را که وظیفه‌ی تغذیه‌ی ماهیچه های قلب را به عهده دارند متوقف کرده و منجر به حمله‌ی قلبی شوند. هنگامی که افراد خشم و خصومت را تجربه می کنند ممکن است در مواجهه با این هیجانات از طریق استعمال دخانیات، نوشیدن الکل و خوردن غذاهای پرچربی با آنها مقابله کنند، که خود می تواند به آسیب‌های درازمدت در زمینه‌ی سلامت بیانجامند. ابراز هیجان در این موقعیت ها می تواند مکانیز های تسهیل کننده ای را ایجاد کند که ارگانیسم را در مقابل آسیب های مطرح شده مصون نگه دارد. از این رو بازداری هیجان در این موقعیت ها به ویژه در افراد خصومت ورز پیامدهای آسیب زدایی را برای سلامت آنها در پی خواهد داشت (سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱).
هورمون هایی که در اثر فشار روحی در بدن ترشح می شوند، وسیله ای دیگر برای نشان دادن ارتباط میان هیجان ها و دستگاه ایمنی بدن هستند. کاته کولامین ها (آدرنالین و نورآدرنالین)، کورتیزول و پرولاکتین، و مخدرهای طبیعی بتا آندروفین و آنکفالین همگی در جریان انگیختگی ناشی از فشار روحی، آزاد می شوند. هر کدام از این هورمون ها بر دستگاه های ایمنی تأثیری عمیق بر جا می گذارند. اگرچه ارتباط های این دو نظام پیچیده اند، تأثیر اصلی آنها این است که هنگامی که این هورمون ها در خون ترشح می شوند، کارکرد یافته های ایمنی درون بدن با مشکل مواجه می شوند، فشار روانی، مقاومت دستگاه ایمنی را حداقل به طور موقت سرکوب می کند، احتمالاً به این شکل که ذخیره ای انرژی را به ضرورت های فوری تر اختصاص می‌دهد، ضرورت هایی که برای ادامه‌ی حیات لازمند، اما در صورتی که فشار روحی مداوم و شدید باشد، ممکن است این سرکوب طولانی شود (رابین[۲۳] و همکاران، ۱۹۸۹ ، به نقل از گلمن، ۱۳۸۰، به نقل از پارسا، ۱۳۸۲)
افرادی که دچار اضطراب مزمن، دوره های طولانی اندوه و بدبینی، تنش مداوم یا خصومت دایمی، بدگمانی سخت دلانه یا سوءظن هستند، دو برابر سایرین در معرض ابتلا به بیماری قرار دارند (بیماریهایی از قبیل آسم، آرتروز، سردرد، زخم های گوارشی و بیماریهای قلبی، بیماریهایی که هر کدام نمایانگر مقوله های گسترده ای از بیماریهای جدی است). این دامنه‌ی تأثیرگذاری وسیع، هیجانهای درمانده کننده را نیز مانند عوامل خطرسازی چون سیگار کشیدن یا کلسترول بالا که برای بیماریهای قلبی خطرسازند، به عاملی خطرناک تبدیل می کند. به بیان دیگر این گونه هیجانها، تهدیدی جدی برای سلامتی به شمار می‌روند (فریدمن[۲۴] ، ۱۹۸۷ به نقل از گلمن، ۱۳۸۰).
یادگیری تنظیم هیجانات برای برخورداری از سلامت بهتر روان و بدن
گلمن، کرامر و سالووی (۱۹۹۶ ، به نقل از سیاروچی و همکاران ۲۰۰۱) طی یک پژوهش آینده نگر این مسأله را مورد بررسی قرار دادند که آیا باورهای شخص در مورد خلقیات خود به ویژه باور به این که شخص می تواند خلقیات منفی خود را بازسازی کند، با سلامت جسمانی ارتباط دارد؟ آنها دریافتند افرادی که نمی توانند احساسات خود را متناسب با موقعیت تنظیم کنند، از پیامدهای سلامتی بیشتری رنج می برند، به این معنی که آنها احساس استرس بیش از اندازه می‌کنند و بیشتر در جستجوی کمک آموزشی و پزشکی بر می آیند.
گلمن و همکاران او استدلال می کنند که آنها به این دلیل که نمی‌توانند این احساسات را تنظیم کنند در جستجوی کمک بر می آیند. این افراد به سادگی ممکن است از نظام های مراقبت بهداشتی به منزله‌ی یک راهبر و تنظیم خلق استفاده کنند. بنابراین سازش یافتگی پراسترس تا اندازه ای به این باور بستگی دارد که شخص در مورد ظرفیت تنظیم احساسات خود دارد. کوتاه سخن اینکه تنظیم خلق به ویژه تنظیم خلقیات منفی به تناسب مقتضیات موقعیتی یک بعد مه سازه‌ی هوش هیجانی است (سیاروچی و همکاران، ۲۰۰۱، به نقل از نوری، ۱۳۸۳).
خود تنظیمی موثر به نظر می رسد که مربوط ترین بعد هوش هیجانی با سلامت جسمانی باشد. همچنان که گفته شد افرادی که قادر نیستند خشم و خصومت خود را مهار کنند مستعد ابتلا به بیماریهای قلبی هستند. داده های مربوط به خصومت و ارتباط آن با مشکلات قلبی – عروقی از قوت فوق العاده ای برخوردارند. به طور خلاصه نظریه پردازان هوش هیجانی معتقدند که یادگیری تنظیم هیجانات در موقعیت های مختلف می تواند یکی از راهبردهایی باشد که متخصصان خدمات مراقبت بهداشتی جهت تأمین سلامت بهینه‌ی آنها در موردشان اعمال کنند (سیاروچی و همکاران ۲۰۰۱).

 

افزایش هوش هیجانی

 

شکل گیری هوش هیجانی ابتدا در سال های اولیه زندگی کودک انجام می گیرد، اگرچه شکل گیری این ظرفیت ها در خلال سال های مدرسه نیز ادامه پیدا می کند، توانایی هایی که کودکان بعدها در زندگی کسب می کنند بر پایه‌ی آموخته های سال های اول قرار دارند (گلمن، ۱۳۸۰، به نقل از پارسا، ۱۳۸۲).
میزان آمادگی کودک برای رفتن به مدرسه، بر پایه ای ترین معلومات بستگی دارد، یعنی اینکه چگونه باید یاد بگیریم، بریزیلتون (به نقل از گلمن، ۱۳۸۰) هفت عنصر اصلی از این توانایی های اساسی را بر می شمارد که همگی به هوش هیجانی مربوط می شوند.
۱- اطمینان: داشتن احساس کنترل و تسلط بر بدن، رفتار و دنیای خود، وجود این حس در کودک که احتمال موفقیت او در هر مسئولیتی که بر عهده بگیرد بسیار زیاد است و بزرگسالان او را یاری خواهند کرد.
۲- کنجکاوی: این کودک که کشف قانونمندی چیزها، مثبت و لذت‌بخش است.
۳- قصدمندی: میل و قابلیت تأثیرگذاری و عمل کردن بر اساس آن با پشتکار و ثبات قدم، این امر با احساس توانایی، یعنی حس اثربخش بودن مرتبط است.
۴- خویشتن داری: توانایی تعدیل و کنترل اعمال خود به طریقی متناسب با سن کودک، حس کنترل درونی.
۵- مرتبط بودن: توانایی آمیزش با دیگران بر اساس این حس که شخص وضعیت دیگران را درک می کند و دیگران نیز او را درک می‌کنند.
۶- توانایی برقراری ارتباط: میل و توانایی تبادل کلامی افکار، احساسات و مفاهیم با دیگران. این امر با حس اطمینان به دیگران و لذت بردن از آمیزش با دیگران و بخصوص بزرگسالان مرتبط است.
۷- تشریک مساعی: توانایی متعادل کردن نیازهای خود با دیگران در فعالیت های گروهی.
اینکه آیا کودک در نخستین روز مدرسه با این تواناییها پا به مدرسه می گذارد یا نه، تا حد زیادی به این امر بستگی دارد که والدین – و معلمان پیش دبستان – او تا چه اندازه از او مراقبتی به عمل آورده اند که برای «آمادگی هیجانی» لازم است، یعنی آنچه که معادل عاطفی برنامه‌های «آمادگی عقلانی» است بنابراین آموزشهای عاطفی در نخستین لحظه های زندگی آغاز می شوند و در تمام دوران کودکی ادامه پیدا می کنند. تمام مبادلات کوچک میان والد و فرزند، دارای زیر مجموعه های عاطفی است و تکرار این پیام ها در طی سالیان به شکل‌گیری دیدگاه ها و توانایی های عاطفی اساسی در کودکان می‌ انجامد.
هوش هیجانی را می توان با تمرین مهارتها و توانایی هایی که هوش هیجانی را می سازند افزایش داد و استحکام بخشید. مهارتهایی که شامل خودآگاهی، مدیریت هیجانی و خودانگیزی می باشند (بلاک[۲۵] ۲۰۰۰ به نقل از میلانی فر، ۱۳۷۶) معتقد است که برای افزایش هوش هیجانی در حیطه های مختلف می توان از راهکارهای زیر استفاده کرد:
الف – خودآگاهی: مشاهده و شناخت احساسات خود، یافتن واژگانی برای بیان احساسات، آگاه شدن از ارتباط میان افکار، احساسات و واکنش ها.

 

جهت افزایش خودآگاهی:

 

به دنبال بازخورد مداوم و بازنگری از طرف دوستان باشید. از دیگران بخواهید پیشنهاداتی را در خصوص اینکه چگونه شما ممکن است توانایی های خود را بهتر کنید به شما بدهند.
از اینکه موقعیت ها و شانس های جدید را تجربه می کنید بیم نداشته باشید. انتقاد را بپذیرید و به خودتان بخندید.
ب – شهود:
* به درون خود بنگرید و ببینید نسبت به موقعیت چه احساسی دارید.
* تلاش کنید با مشاهده‌ی رفتار و تفکر درباره‌ی آنچه که دیگران می گویند، بفهمید افراد چه احساسی دارند.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *