عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۸

عمرها درکوی دانش خانه ای می‌ساخت عقل موج زد طوفانِ عشق ، آن خانه ازبنیاد برد۳
جذبـه عشــق توأم ، طــورِ خــرد برهم زد گر کنم بیــخودیی بر مـنِ دیوانــه مگـیر۴
اساس عشق محکم گشت وبنیادِ خرد ویـران اغیثــونی اخــلّایی اعیــنونی احــبایی۵
ما را چه کار با سر و ســامان،که عــشقِ تـو در کـار ِعــقل بی سر و ســامانی آورد۶
از صــبر و خــرد کی شودم کار به ســامان کز هـر دو، مرا عشقِ تو بیگانگــی آورد۷
عقل می‌گفت که چند است صفات تو وچون عشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون۸ »
من کیستم ؟ از شــهرِ خــرد تاختــه ای درعشــقِ بتان دنیـی و دیــن باخــته ای۹
۱ – دیوان جامی،ص۵۷۱،ب۱۵۷۳
۲ – همان،ص۲۴۴،ب۲۴۱۶،ج۱
۳ – همان،ص۴۳۴،ب۴۴۸۹
۴ – همان،ص۴۷۳،ب۴۹۰۴
۵ – همان،ص۸۱۲،ب۸۶۷۸
۶ – همان،ص۲۰۱،ب۲۰۱۶،ج۲
۷ – همان،ص۲۰۴،ب۲۰۵۵
۸ – همان،ص۳۱۸،ب۳۳۲۹
۹ – همان،ص۴۰۹،ب۳۴۲۳
به عقلم کی رسد دعـــوی که عشــــقت قفـــای عـــقلِ دعـــوی دار مــن زد ۱
با تأمّل در این ابیات ، در می‌یابیم که جامی عشق حقیقی وآسمانی را می‌ستاید ومعتقد است که عقل جزیی همچون خانه ای است که استحکام چندانی ندارد و به همین دلیل است که خانه‌های ساخته شده به دست او، درمقابل چنین عشقی دوام نمی‌آورد و ویران می‌شود و تا جایی که در بیت آخر، عشق جهت تنبیه عقل پشت گردنی به او می زند تا کم کم قدم درمسیرکمال بگذارد.
۸- عشق از عقل بی نیاز است .
زحکم عقل می‌بخشد فراغت ، عشقِ تو ما را همیشه خـوی تو درکشورِدل،پادشـاه بادا۲
عشقت از دردِ سر هـوش وخرد بود به تنـگ دل من ترکِ خردکرد و کمِ هوش گرفت۳
هجوم عشق تو ، مجنـون صفت خلاصی داد ز عــقلِ مصـلحت آموز و دانش اندوزم۴
بگذرز طورخرد ، کاندرطریق عشــق هست عاقــلی دیوانــگی، دیـــوانگی فرزانگی۵
عشــق تو خلاصـم کرد از بند خــردمندی یاد تـو فراغــم داد از پنــد خــردمنـدان۶
۱ – دیوان جامی،ص۵۲۴،ب۱۰۳۱
۲ – همان،ص۲۳۴،ب۲۳۰۳،ج۱
۳ – همان،ص۳۲۷،ب۳۲۵
۴ – همان،ص۵۷۳،ب۶۰۱۱
۵ – همان،ص۷۹۵،ب۸۷۸۷
۶ – همان،۶۳۲،ب۲۲۳۸،ج۲
۹- عقل در اسارت عشق است.
ای سـرعقـــل ازخطّت برخطّ فرمان عـــشق گـــوی دل از طــرّه ات در خـم چوگان عشق[۲۲۶]۱
زصبروهوش وعقل و دین سپاه انگیختی جامی اگر نه عشقِ خونریز، تو شاهِ صف شکن بودی[۲۲۷]۲
عقل چو خیمه فکر، از دو جهـــان بیـرون زد عشـــق را بادیــه نامتنـــاهی دانســت[۲۲۸]۳
۱۰- عقل دربرابر عشق ناتوان است .
باعشق تو چه چاره کند عقـل حیلــه جــوی روبــاه را چه طــاقت ســر پنجــه اســد[۲۲۹]۴
بختم جوان و عقلم پیرااست، لیــک عـشقش آورده زیـر فــرمان، هم پیــر و هم جوان را [۲۳۰]۵
رو چو نهد به ملک دل ، عشق تو شاه سازمش برسرعــقل و صبر ودیـن،میر ســپاه سازمش[۲۳۱]۶
به تـرکِ عشــق، خــرد جهـد می‌کـند امــّا به جهــد اونشود سست ،عهدِ محکمِ عشق۷
مرا پیوند خویشی بود باصـبر وخــرد لیــکن دلم تا آشنای عشق شد بگسستم ازخویشــان۸
 

حتما بخوانید :   پژوهش - بررسی و مدل سازی تاثیرقابلیت های یادگیرنده سازمانی بر انعطاف پذیری راهبردی، ...