عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۵

۷ – همان،ص۶۳۲،ب۶۶۶۵
۸ – همان،ص۶۶۵،ب۶۷۸۶
۹ – همان،ص۷۲۴،ب۷۶۴۸
۱۰ – همان،ب ۷۶۴۹
۱۱ – همان،ص۷۶۷،ب۸۱۶۰
۱۲ – همان،ص ۷۶۹،ب۸۱۷۵
جامی عقل کل را می ستاید چرا که انسان به وسیله ی آن می تواند خدا را درک کند و متنبه شود و با عشق الهی هماهنگ شده و به این وسیله دنیا را ترک مکرده و متوجه کسانی چون پیامبر (ص) می شود که او عقل کلی بود که در دریای مدینه به ارشاد پرداخت و همین عقل است که به او یادآور می شود که از روح مسیح در تو دمیده شده است.
مدهـــوش وار درقــدمت سـرفکـنده ‌ایم ما را به عشوه ، مست و سرانداز کرده ای[۲۱۴]۱
اللـــه الـــله چـه نـازنـیـــن شــده ای آفتِ عـــقل و هـــوش و دیـن شده ای[۲۱۵]۲
آزادگــی گــزین کــه نیرزد به نزد عـــقل مُلــک جهـــان به دیدن روی جهــانیان[۲۱۶]۳
ای خواجه عقل ، بین که بزرگــانِ شهــر ما برخــویشتن فضای جـهان تنگ می‌کنند[۲۱۷]۴
تا خـاکِ مدینــه شد ، دریــای وجـــودش عـــقل کـل وغواصــی دریای مدینـــه[۲۱۸]۵
هر نفـــسم گفته پیـــرِعـــقل که جامــی ای زدمت نفخـــه مسیــــح وزیــده[۲۱۹]۶
کند تدبیــر، عقلِ ذوفنون ،تا سازدم خنــدان من دیوانه از تدبیرِ عقلِ ذوفنون گریــم ۷
رخـــت به منـزلـــگه اطــلاق بــرد رست ز قـید خــرد و عـــقل و دیــن۸
بیش از این زلف مسلسل را منه برطرف روی کزخردمندان همه صیتِ جنون آمد برون۹
برفت قــوّت طبــع جـــوانیم امـــروز ز عــقلِ پیــر بـه مداحــی توأم مأمور۱۰
۱ – دیوان جامی،ب۸۱۸۱
۲ – همان،ص۷۷۰،ب۸۱۹۲
۳ – همان،ص۸۳۸،ب۸۹۷۷
۴ – همان،ص۸۴۱،ب۹۰۱۱
۵ – همان،ص ۳۴،ب۲۰،ج۲
۶ – همان،ص۴۰،ب۱۴۸
۷ – همان،ص۲۸۹،ب۳۰۱۴
۸ – همان،ص۳۲۱،ب۳۳۶۳
۹ – همان،ص۳۲۹،ب۳۹۵۶
۱۰ – همان،ص۴۴۰،ب۱۳۳
رخ ز دورم نمـــودی انـــدر راه زد ره عــــقلِ دوربیـــنِ مــــرا۱
خواهی رسی به منزل مقصود جامیا جز بر سبکروان ره عقل و دین مچسب۲
تدبیرِعقل و هوش ، زده راه عالمی خوش آن که ره به عالم بیهــوشی آورد۳
جامی به این اعتقاد است که به وسیله ی عقل دوربین می تواند آثار وجود خدا را مشاهده کرد و از وابستگی های دنیا دل برید . پس باید به گویندگان این راه متوسّل شد تا از شرّ عقل حیله گر رها شده و با همراهی عقل هنرمند ، قدم در راه عشق الهی گذاشت .
۱ – دیوان جامی،۴۷۶،ب۵۱۴
۲ – همان،ص۴۸۴،ب۵۹۳
۳ – همان،ص۵۲۶،ب۱۰۶۲
فصل پنجم
تقابل عشق و عقل دردیوان جامی
۱- عشق که آمد عقل می‌رود
رفـ ت عـــقـل از حـــریـمِ خلـــوتِ دل عشــــق آمــد به جــای او بنشســت[۲۲۰]۱
عشق شد دردل مقیم ای عـــقل دردِ سـر ببر کاندر این خلوت سرا محـــرم نمی‌بینم تورا[۲۲۱]۲
سپاهِ هـوش و خـــرد ناگرفتـه راهِ گــریـز گمــان مبر که شود مِلـک دل مسلّم عشـــق[۲۲۲]۳
مرا پیوندِ خویشی بود با صبر وخـرد لیــکن دلم تا آشنای عشق شد بگسستم از خویــشان[۲۲۳]۴

حتما بخوانید :   دسته بندی علمی - پژوهشی : عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۳