متن کامل – عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۱

صحبتی تنگ است جامی،جان و دل را در غمش عقل محرم نیست . گو تا یکزمان بیرون رود[۱۸۸]۳
عقـــل شـد مـفتـــون مشکـــین طــره ‌اش ســـاده ای در دام طـــرّاری فـتـــاد[۱۸۹]۴
عمرها در کوی دانش خانه ای می‌ساخت عقل موج زد طوفانِ عشق آن خانه از بنیاد برد[۱۹۰]۵
عشـوه ساقی برد از کف عنـان عقل و هــوش چون به بزم دُرد نوشان ، جام می‌گیرد به دست۶
کنـد هــر دم بیــان ایـن نکــته را عشـــق ولــی عقلـــش نمــی‌ دانــد مصـــدّق۷
فهـــم را گـــم شـــود ، سـر ِ رشــته چـــون رود زان میــان ، سخـــنِ باریــک۸
دهانــت ســرّ غیــب آمـــد میــان نیــز خـــرد را کــی تــوان تفهیــم کــردن۹
با خــرد رازِ دهانــش را چه آرم در میــان قاصـراست ازفهـم این سرّنهــان ، ادراکِ او۱۰
دو نرگــس تو که مستنــد و ناتوان هـر دو شدند آفــتِ عقــل و بلـای جـان هــر دو۱۱
جامی ، عقل جزیی را در برابر درک نکات ظریف ناتوان می بیند و می گوید من چگونه می توانم به راز درونی عشق اشاره کنم چرا که وقتی عشق با ناز و کرشمه به باده گساری می پردازد ، عقل این راز را نمی تواند درک کند
خوی که تو را زتابِ می‌ریخته ازجبین فرو موجِ بــلا آمـده برسرِعقــل و دین فــرو[۱۹۱]۱
زهــی دور زلفت به هــر چیــن دلـــی زهـــر عقـــده ای عقـــل را مشکـــلی[۱۹۲]۲
و از آن پسم نرسیده هــنوز قوّتِ عقــل به پایه ای که یمیــن را جدا کنم ز شمال[۱۹۳]۳
بینمــت ای خـــرد به کـار تـــو گــم کـارگـــه چــرخ و کــارگـه انجـــم[۱۹۴]۴
فروغ روی تو آتش زند به خرمنِ عــقل اگرنه پرده کشــد سنبــلِ سمـــن پوشت[۱۹۵]۵
معتقـــد غیــر دویـــی نیست عقــل خـاک سیـــه بر ســر ِایـن اعتــقـاد[۱۹۶]۶
ز بس که ذکـر تو سربسته می‌کنم ز بتان به فهــم کس نرسید کــز کدام می گویم۷
جامی معتقد است دلی که به وسیله ی عشق گرفتار شود عقل جزیی نمی تواند در این راه گره از مشکلات او بگشاید چرا که او به مرحله ای نرسیده که بتواند درست و اشتباه را از هم تشخیص دهد.
عقل بالملکه
در این مرحله ، نفس آدمی می‌تواند معقولات نظری را ازمعقولات بدیهی که در او به هم رسیده ، کسب کند . (عقل منفعل)
دلی کو ذوق نادانـی چشد هر دفتـر دانش که بندد نقش کلک ، عقل شوید زآب نیسانش۱
آن به که ز اشارتِ معمـــارِ عقـــل ودین در بــاغِ مُـــلک ، قصـــر عدالت بنــا کنـی۲
تا جواب آن کنم انشا ، دبیــرِعـــقل گفت بـر مــدار ازچهـــره اندیشــه جلبــاب حیا۳
عـــقل را روشن شـود ماهیت حسنت اگر پــرده حیـــرت نـبنــدد دیـــده ادراک را ۴
چند درد سرکشد جامی زگفت وگوی عقل ای حریفان بازش ازیک جرعه لایعقل کنیـد۵
که تواند زد ، دل اندر دامن مقصــود چنگ گرنه عقل و وهم چنگ از دامن دل بگسلنـد۶
نبخشـــد جـــانِ جــامــی را خلاصــی ز قیـــدِ عـــقل جـز جـــام مـــروّق۷
وجود سایه و خورشید فی الحقیقه یکی است اگـــرچه پیشِ خــرد باشد این سخن مشکل
یاران دو اسبه عـازم مــلک یقــین شدنــد تا کی عنـــان عـــقل به دست گمـــان دهم۸
زان تـازه خـطّ سبــز که بر لــب فزوده ای هـــوش وخـــرد به تازگــی از ما ربوده ای۹
۱ – دیوان جامی،ص۵۶،ب۱۷۷
۲ – همان،ص۱۱۷،ب۸۵۱
۳ – همان،ص۱۲۵،ب۹۴۱
۴ – همان،ص۲۰۹،ب۲۰۴۰
۵ – همان،ص۳۸۲،ب۳۹۴۸
۶ – همان،ص۴۵۱،ب۴۶۷۷
۷ – همان،ص۵۲۸،ب۵۴۹۰
۸ – همان،ص۵۸۵،ب۶۱۴۶
۹ – همان،ص۷۶۵،ب۸۱۳۵
جامی می داند که تنها دل است که می تواند در راه رسیدن به کمال تلاش کند و عقل و ظن و گمان راه به جایی نمی برند به همین دلیل از عقل می خواهد که در راه عشق قصر عدالت به پا کند تا دوستانش به این طریق به سرزمین یقین هدایت شوند.
عــقل از تو چه دریابد تا وصف تو اندیشـد درعـــقل نمــی‌گنــجی ، در وصـف نمی‌آیی[۱۹۷]۱

حتما بخوانید :   بررسی و مدل سازی تاثیرقابلیت های یادگیرنده سازمانی بر انعطاف پذیری راهبردی، ...