علمی : عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۰

گرچه لاله در چمن آمد دورنگ و گل دو روی هردو را درعشق خود یک رنگ و یک رو کرده ای۸
نفـس که شـد مطمئــن ، در کنفِ عشـــقِ تو رست ز امــّارگی ، مــانـد ز لـــوّامــگـــی۹
بیا ای عشـــقِ پرغوغا که درهرجـا فـرود آیـی غم آری ، جان گدازی ، عمر کاهی ،محنت افزایی۱۰
مکن به مصطبه عشـــق ، عیبِ کسـان جامــی کـه پارســـا بُــود این جا و مــی پرست یکــی۱۱
تـوبــه در عـشـــق ، یـا ورع در مَــی جـــامِ جـــامـــی شکـــست ، وای به وَی۱۲
جامی عشق را ندا می دهد که او را درگیر کند چرا که در پناه آن به مرحله ی نفس مطمینه می رسد و از نفس اماره می رهد و از سرزنش لفظ لوامه ناتوان است. او آن قدر به عشق عادت کرده که حاضر نیست از آن توبه کند.
با صحبت که گیرم انس این چنین که عشقت بیگانه ساخت بامن ، یارانِ آشنا را[۱۸۱]۱
همدمی نیست که باشد به قدش خلعتِ عشق کو نه چون صبح زغم جامه دران است امشب[۱۸۲]۲
گفتی که شــاد زی که نمردی ز هجـــرِ من در راه عشــق مردن، ازین زیستن بـه است[۱۸۳]۳
در زمـــره عشـــقـت دلِ آســوده نبـینـم در کشــور ظالــم ، ده آبـاد نمانــده است .
تـا قــاعده عشـــق تـو شد بنــده گرفتــن در دایــره دهــر یـک آزاد نمانده است[۱۸۴]۴
مرا چه غم که جهـــان را سپـاهِ غــم گـیرد چوعشقت از همه غم‌ها ، گریزگاه من است[۱۸۵]۵
نتــوان ره اجــل به حیــل بسـت برکــسی کِش زخــمِ تیــغ عشـق کند رخنه در مزاج۶
بـه تــرکِ عشـــق ، پیـمــان بسـته بـودم جــمــالش رخـنــه در پیمـــان مـن زد۷
تا شنیدم که بُـود عشـــق هنـرِهر نفـــسی در دلــم داعیــه کسبِ هنـــر تازه شــود ۸
مانـده ز انکــارِ عشـــقِ توسـت ، فقیـــه درحـجــــابِ جـهـــالتی کـه مپـــرس۹
زسرّعشـــق اگر بـــوی برده ای ، جامـــی حدیثِ هجر مــگو، قصــّه وصــال مپرس۱۰
عشرت شاهان ندارد لذّت غم‌های عشق روزهای من به غم‌های دگر بگذشت حیف۱
جامی تاکید می کند که روزگاری عهد بسته است که عشق را رها کند اما عشق در درون او زیبایی را ایجاد کرده که هرگز حاضر به این جدایی نمی شود . او به راز عشق پی برده و دریافته است که حتی خوش گذرانی های شاهانه ، لذت غم های عشق را ندارد. عشق را همچون لباس فاخر و گران بهایی می داند که به او زندگی نیکو می بخشد.
پیِ نزول هرآیتِ عشـــق شنیــده‌ ام سببـی برون بُود ز سبب ‌ها ، نزولِ آیتِ عشـــق۲
ز جـور دهــر پناهــی گرفتـه هـر بیـــدل پناه من چـه بُـود ســایه عنـایتِ عشـــق۳
ز عمــر رفته مــرا نیست حســرتی چندان جز آن که عمر نه درعشق رفت یک چندم۴
دانی که چیست بر رخم این اشک لاله گـون عشقت چکاند از دلِ من قطره‌های خـون۵
بـه هــر گــام دشـواریی پیشـت آیــد نـشــایـد ره عشـــق آســان سـپــردن۶
در داستان عشـــق تو بگذشت عمـــرهـا رفتیـم و دل هنــوز بدین داستان گــرو ۷
دل هـــزار کس از عشـــق توست دیوانه ولی تـو از دلِ دیــوانه کـه مـی‌ پرسـی۸
جامی تاکید می کند همان طور که هر آیه از قرآن به دلیلی نازل شده است پس اگر دل هزاران نفر به واسطه ی عشق به خدا ، به دیوانگی و جنون کشیده شده ، دلیلی دارد و او دلیل قطره های خونین دل بر روی چهره را نتیجه ی عشق می داند.
۱ – دیوان جامی،ص۶۰۴،ب۱۹۰۸
۲ – همان ،ص۶۰۶،ب۱۹۲۳
۳ – همان ،ب۱۹۲۴
۴ – همان ،ص۶۲۱،ب۲۱۰۶
۵ – همان ،ص۶۲۷،ب۲۱۷۸
۶ – همان ،ص۶۳۹،ب۲۳۰۹
۷ – همان ،ص۶۴۰،ب۲۳۳۲
۸ – همان ،ص۶۵۴،ب۲۴۷۹
فصل چهارم
عقل در دیوان جامی
۱- عقل هیولانی :
این مرتبه ، مرحله قوه محض و استعداد صرف است برای تعقل و کسب معلومات و معقولات .
کس چون شناسدت که نبینم درین شناخت ادراک عقــل معتبـــر و کشـــف معتمـــد[۱۸۶]۱
چوحکم عقل نافذ نیست نی آزادگـی باشد که داری چون غلامان غلِّ گردن،طوقِ فرمانش[۱۸۷]۲

حتما بخوانید :   دسته بندی علمی - پژوهشی : عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۹

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.