عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۱۸

قد من گر زغم عشق تو خم شد چه عجب بارِ عشق است کزان قامت افلاک خم است۱۰
۱ – دیوان جامی،ص۲۰۳،ب۱۹۸۴
۲ – همان ،ب۱۹۸۵
۳ – همان ،ص۲۰۷،ب۲۰۳۰
۴ – همان ،ص۲۲۱،ب۲۱۵۹
۵ – همان ،ص۲۲۲،ب۲۱۷۸
۶ – همان ،ص۲۵۲،ب۲۵۱۲
۷ – همان ،ص۲۶۴،ب۲۶۴۴
۸ – همان ،ص۲۶۵،ب۲۶۵۱
۹ – همان ،ص۲۷۳،ب۲۷۳۵
۱۰– همان ،ص۲۷۷،ب۲۷۷۵
مگو که قطع بیابان عشــق آسان است کـه کوه‌ هـای بلـا ریـگ آن بیـابـان اسـت[۱۵۵]۱
طبیب ریش مرا دید گفت در جگری که زخمِ عشق کند جا چه جای مرهم ماست[۱۵۶]۲
چــون لـاله مــرا ز داغ عشـــقت آتـــش به همــه درون گرفتــه ست[۱۵۷]۳
مذهبِ عشق ، خود پسندی نیست جــز فقیــری و دردمنــدی نیـسـت[۱۵۸]۴
عشـــق جادوست لیـک شیـوه او چشــم بخشیست ، چشـم بنـدی نیست[۱۵۹]۵
با زاهد افسرده مگو شرح سرّعشق ازنکـته های خاص مکن پیش عـام بحث[۱۶۰]۶
طعنه به خواری مزن زآن که عزیزِجهان بودم ازین پیش‌تر عشـــق توأم خوارکرد[۱۶۱]۷
جامی عشق را جادوگری می داند که اگرچه او را پست و حقیر کرده ولی به او عزت بخشیده است و او خود را همچون مگسی می داند که در شربت عشق گرفتار شده و نمی تواند از عشق چشم بپوشد تا جایی که کمر در راه آن خم کرده است و به دنبال هیچ مرهمی نیست.
درآ به میـکده جامی که حلّ مشکلِ عشــق بـه جـام باده مـشکـل گشـای خــواهم کـرد[۱۶۲]۱
طریق عشـق ، جانان جامی اول می‌نمود آسان چه دانستم که آخـر این همه دشـوار پیش آید[۱۶۳]۲
جامیا دل به غــم و درد نِه ، اندر ره عشـــق که نشد مردِ ره ، آن کس که نه این درد کشید[۱۶۴]۳
ز اشک و آهم در زمین و آسمان رسوای عشق چــون کنم کان تا ثری وین تا ثریـا می‌رود[۱۶۵]۴
این اشک و آه من است که مرا در زمین و آسمان بی آبرو کرده است نمی‌دانم چه کنم ، اشکم به زمین و آهم به بالای آسمان می‌رود و هر کدام به این گونه مرا بد نام کرده‌اند .
طریق عشـــق چه جویم که بخت تیره مــرا ز قـسمت ازل انـدوه و غــم نصیـب آورد[۱۶۶]۵
تا شـد از عشـــقِ تو،سرِ رشته کارم روشـن همچوشمعم هنری نیست به جز سوز و گداز[۱۶۷]۶
خـوشـــم بـا محــنت عـشــــق تـو آر بُــوَد رنــج مـحـبّــت راحــت آمیـــز[۱۶۸]۱
هر که آویزد چو جامی چنگ در فتراکِ عشق عاقبت سـر رشتـه مقصـــود در چنگ آیـدش[۱۶۹]۲
گر کــوه کن ز پای درآمـد چه جـای طعـن واللــه که کــوه پست شود زیر بـارِ عشـــق [۱۷۰]۳
شوق غالب عشق مسئولیتست برمن بعد ازاین برسر آن کوی خواهم رفت مست و جامه چاک[۱۷۱]۴
دورنگی می‌کند رخسار زرد و اشک سرخ من ولی من همچنان در دعوی عشق تو یک رنگم[۱۷۲]۵
مگــو که پیـر شدی ترک عشـــق گو جامی که من به عشـــق تو پیــرانه سر جـوان شده‌ام[۱۷۳]۶
جامی همچون حافظ ، معتقد است که عشق در ابتدا آسان به نظر می رسید ولی کم کم با مشکل همراه شد و سرانجام چهره ی زرد و اشک خونین منافق پیشه ی او این راز را آشکار کردند . پس او را در این راه سرزنش نکنید چرا که کوه هم زیر بار سنگین عشق کمر خم کرده ولی وی به درد این غم خوشحال است و برای رسیدن به این هدف ( خدا ) تمام مشکلا ترا تحمل می کند.
شهید عشـــق را جـز من کسی ماتم نمـی‌دارد که خواهد ماتم من داشتن ، روزی که من میرم۷
ز ناموس خودم مقصود نام و ننگ توست ، ارنه مرا غم نیست کز عشق تو رسوای جهان باشم۸
قاعده عشـــق چیست ؟ شرط محبّــت کدام ؟ از همــه بگــریختــن با غمت آمیــختن۹
خویش را شهــره به عشـــق دگران می‌سازم تـا نگــویند حدیـث مـن و تـو بـی خبــران۱۰
گفت جامـی چو دلت شیفـته ماست چـه بـاک گر به تلبیس شوی شهره به عشـــق دگـران۱
مطرب بســـاز پرده که عشــق آشــکــار کرد رازی که زیـر پـرده پنــهان بـود تـاکنــون۲
گر به تیغ عشق جامی کشته شد تدبیر چیست ؟ عشق اگر این است خواهد کشت بسیاراینچنین۳
راز عشـــقت را چو جان می‌خواستم دارم نهان وه چه بودی گر نبودی گریه غمّاز این چنین۴

حتما بخوانید :   عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۸

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.