عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۱۷

واله عشق تو را تمییزِخار ازگل کی است دیــد دیـوانه بهارخرّم وگفتـا دی است۶
دل را غم عشـــق تو بُود مایـه شــادی درعهد توکس را دل ناشاد نمانده ست۷
چو از صفای ارادت زنم به عشــق تو دم ضمیرِپاک و دلِ روشنت گواه من است۸
۱ – دیوان جامی،ص۴۲۲،ب۴۴۷۳
۲ – همان ،ص۴۶۶،ب۴۱۱
۳ – همان ،ص۴۷۹،ب۵۴۰
۴ – همان ،ص۴۸۵،ب۶۰۸
۵ – همان ،ص۴۸۸،ب۶۳۱
۶ – همان ،ص۴۹۵،ب۷۱۳
۷ – همان ،ص۵۰۶،ب۸۴۸
۸ – همان ،ب۹۰۱
یکزمان برسرراهش به تماشا که نشست که زعشقش نه سراسیمه وشیدا برخاست[۱۴۲]۱
روح اللـه ارطبیب شود جز به وصل یار بیمــارعشـــق را نتواند کسـی عــلاج[۱۴۳]۲
اگرحضرت عیسی علیه السّلام پزشک باشد او نیز برای بیمار دردِ عشق درمانی جز رسیدن به یار را تجویزنمی کند .
تـشنــه عشــــق را چـه ســود کـنــد بـحـــر و بــر، گـــر ز آب پر گـردد[۱۴۴]۳
ازبس که زعشقم شده مشهور به هرکوی هرجـا کـه نشستـم ز بتان انجمنی شــد[۱۴۵]۴
اینچنینم کآتشِ عشق تو در دل خانه کرد خواهد آخرسربرآورد ازگریبانم چوشمع[۱۴۶]۵
ز کارخانه عشـقم جز این نصیبی نیست که بر زبان گذرد گه گهم حکایتِ عشق[۱۴۷]۶
به ترک عاشـقی ای پند گو، مده پنــدم دلـی که بگسلم ازعشــق با چـه پیوندم[۱۴۸]۷
در داستانِ عشـقِ تو بگذشت عمــر ها رفتیـم و دل هنــوز بدین داستان گـرو[۱۴۹]۸
جامی شادی خود را در آن می بیند که روحش با عشق همراه شود و جدایی از آن را محال می داند و در این راه سخن هر پند دهنده ای را نمی پذیرد و معتقد است که دلش به واسطه ی این عشق پاک و نورانی شده است.
ای عشق که با هزار چون بی چونی از هرچه گمان برند ازآن بیرونی[۱۵۰]۱
ای عشق ، تو با هزاردلیل باز هم بی دلیلی . چرا که درمورد توهرگونه که فکرکنند توبازهم ازآن حد فراتری .
عشق روحانی :
عشق روحانی به مطلق زیبایی (اعم از صوری و ظاهری مربوط به دیدنی‌ها یا شنیدنی‌ها و…) تعلّق می‌گیرد منشأ آن محبّت به کمال و زیبایی است که همراه با لذّات عقلانی است . در این عشق ، معشوق را به جهت زیبایی و کمال او خواستاراوست نه به جهت نفع خود ، این نوع عشق مربوط به خواص و افراد ویژه است .
جان گرامی دریـــغ نیست ز عشـــقـش جـان مـن و صـد چـو مـن فدای محمّــد[۱۵۱]۲
عجز بیخوشی و درویشی و دلریشی و درد این همه بر دعــوی عشــقت گواه آورده‌ام[۱۵۲]۳
دردمنــدان عـشــــق بـا الـــمـت فــارغ از جــست و جــوی در ماننـــد[۱۵۳]۴
درجهـــان نیست متــاعی که ندارد بدلی خاصــه عشـــق بُــوَد منقبت بـی بدلـی[۱۵۴]۵
جامــی از قافله سالـار ره عشـــق تو را گربپرسند که آن کیست علــی گوی علــی۶
زهفتاد ودوملّت کرد جامی رو به عشق تو بلی عاشق ندارد مذهبی جز ترک مذهب‌ها۷
عشـــق باید کرد و عالــم فرد سـازد مــرد را درد این معنی نباشد مردم بی درد را۱
چنگ استادی است درس عشق،گو مطرب کجاست ؟ تا زمانی برسردرس آرد این استاد را۲
صیت عشــقت کی نهـــان ماند که ما ســـوداییان بر سر بازار رسوایی زدیم این کوس را۳
ز عشـــق، توبـه نه مقـــدور من بــود جامـــی خدا چوبهر همین کار آفرید مرا۴
جامی به خاطر عشق تمام دین ها را ترک کرده پس توبه کردن از عشق را غیر ممکن می داند . او عشق را همچون کالایی می داند که باید به آن مباهات کند.
به عشـــق کهنه که نـو شد اگر گنه کارم خطّ عذار تو عذر گنه بس است مرا۵
عشـــقت که بُـود کعبــه ارباب سـلامت ریگ حرمش نیست به جز سنگ ملامت۶
وادی عشق که جز تشنه در او نایاب است ریگش از خون دل تشنه لبان سیراب است۷
منع جامی مکن از چاشنی شربت عشــق که مگس وار فرو رفته درین جلّاب است۸
قصه عشـق تو جامی ز کسان چون پو شد چهره گویاست اگرچه زبان خاموش است۹

حتما بخوانید :   عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۸

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.