عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۱۵

دین ما عشــق است ای زاهد مگو بیهوده پند ما بـه ترک دین خــود گفتن نخواهیم از گزاف[۱۳۷]۲
بیش از این تاب ملامت نیست در عشقت مرا روی خــود بنمـای تا زاهــد مـرا دارد معـاف[۱۳۸]۳
گـو طبیبم ز غم عشـــق تو پرهیــز مفــرما کـه مزاج من بیـمار بـه عشــق است مــوافق[۱۳۹]۴
در دلم زینسان که محکم شد اساس عشـق تو کــی به طـــوفان غم و سیل بلا یابد خلل[۱۴۰]۵
دوای عشــق گویند از سفرخیزد چـه دانستم که دردل مهرآن مه خواهد افزون شد به هر منزل[۱۴۱]۶
علاج خویش پرسیدم طبیب عشـق را روزی ز فکر عقبی و ســودای دنیی داد پرهــیزم۷
منـزل نکــرده دل هنـوز اندر حریم سینه‌ ام عشق تو در دل داشت جا، من عاشق دیرینه ‌ام۸
عشــّاق تو را قدر چو از عشـــق بلند است چــون در صفشـان از همــه بالـا نشینــم۹
در ملک عشـــق منصب عالی و دون نیست نیکــان نـمـوده میـل بـه عالـی بدان بـه دون۱۰
ای بوالهــوس از معرکه عشـــق و ملامـت بگذر به سلامت که نه جای هــوس است این۱۱
عشق در هر دل که سازد بهر دردت خانه ای اول از سنــگ ملامــت افکنــد بنیــاد او۱۲
حدیث عشق که منشوردولت ابد است به گفت و گوی مقلّد کجا شود کوتاه ؟۱
جامی تاکید می کند که عشق همراه با سرزنش و ملامت است و برای این درد به دنبال درمان و معالجه نیست چرا که تحمل این درد او را آن قدر محکم کرده است که سرشت او با این درد سازگار شده است.
ســـرود عشـــق هم با عاشــقان گــوی چـه دانــد زاهــد خشک این ترانــه۲
از عشــق سخـن مرتبـه ای نیـک بلند است واعــظ نبــود لـایق این پایــه عالــی۳
هردین ،که نه عشق است همه کفروضلال است با عشـــق تو فـارغ شده ‌ام از همــه دینـی۴
گر چه در میکده عشـق هــزاران راه است هست نزدیــک ‌ترین راه ، ره فقــر و فنــا۵
عشق بحری است عجب ژرف که ازموج پیاپی کرده جوهای شگرف است روان ازهمه سوها ۶
اژدهای عشــق زد زخمی عجــب بر دل مرا نیست خاطرسوی تریاک و فسون ، مایل مرا۷
در غــم عشـــق تـو افســـانه شـدیــم بنشـیــن گــوش کــن افـســانـه مـا۸
هر طبیبـی را که پرسیـدم علاج عشــق گفت درد عاشق بی مداوا، داغ او بی مرهم است۹
۱- دیوان جامی ،ص ۷۲۸ ،ب ۷۷۰۵
۲ – همان ،ص ۷۴۴،ب ۷۹۰۷
۳ – همان ،ص ۷۹۹،ب ۸۵۲۸
۴ – همان ،ص ۸۳۵،ب ۸۹۴۲
۵ – همان ،ص ۷۵،ب ۵۸۶،ج ۲
۶ – همان ،ص ۸۲،ب ۶۶۳
۷ – همان ،ص۸۹،ب ۷۴۵
۸ – همان ،ص ۹۶،ب ۸۱۶
۹ همان ،ص ۱۱۲،ب ۱۰۰۱
گوهر عشـق تو را دل صدف است نـاوک درد تـو را جــان هدف اسـت۱
شهرعشق است مقام همه صاحبنظران فرخ آن کس که در این شهرمقیم افتاده ست۲
گـویـنـــد ادب مـده ادیـبـــم کـز عشـــق مــرا ادب رسیــده است۳
هزارقافله پی درپی است در ره عشق عجب ترآن که پی یک رونده پیــدا نیست۴
زاده عشـــقی ، هم از او خــواه زاد باش بدو شــاد و از او جور رَشــاد۵
جامی گاهی عشق را به مرواریدی تشبیه می کند که در دل جای گرفته و گاهی آن را همچون دریایی مواج می بیند که تمام جوی ها به سوی او سرازیر می گردند و گاه عشق را همانند اژدهایی می داند که دل مجروح او را درگیر کرده و او با این درد خوش است و به دنبال مداوا نمی باشد.
به حکــم عشـق رو ره را که جز عشــق در ایــن ره آمـــر و ناهــی نباشـــد۶
گـر عشـــق تـو بـر فـلـک نهــد بـار پشـت وی از آن شکــست گـیـــرد۷
طعن مسکینی مزن برمن که استیلای عشق مرد را گر شـاه آفاق است مسکیـن می‌کند۸
وصف جمال عشـــق یکی و یگـانگیست حاشــا که جا کنـد به دلـی با هـزار بخش۹
پشتم از محنـت ایام خمیـده ست ولی در ره عشق و وفا از همه کس راست ترم۱۰

حتما بخوانید :   تفسیر قراردادها درحقوق کامن لا

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.