عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۱۴

به بزم عشـق تو مستغنیم زساقی و مطرب مَیَم ترشـح دیده ست و نــی ترنّــم ناله[۱۲۷]۵
بنمای جــمال عشــقِ عشــاق خودم تـا عاشــق ِ عاشــقِ جمــالت باشــم[۱۲۸]۶
با تیـغ تـو گـر سر نفــرازم چه کنــم ؟ سـر در ره عشـــق تو نبازم چــه کنـم۷ ؟
عشق را ایزد ضلالی خواند در قرآن کریم ای مفسّرشرح کن کین نکته را تأویل نیست۸
از نظر جامی ، عشق حقیقی همچون سایه بانی است ک همه چیز حتی جان را در راه آن فدا می کند و هر موفقیتی را در گرو رضایت حق می داند و خود را از غیر حق بی نیاز می بیند.
عشق عقلی :
عشق عقلی که مبدأ آن توجّه به ذات حق تعالی و مخصوص مقرّبان درگاه است . عشق عقلی به کمال حسن معنوی تعلّق می‌گیرد منشأ آن محبّت به کمال مطلق و زیبایی است که محل آن قلب است و مربوط به اولیای حق و اهل معرفت است و بی زوال است .
رقاص جوش عشـــق تـو جز بیخودان نیند هر خـود پسند کـی سـزد آن دیگ را نخود۱
قــوت جـــانم مباد جــز مـــی عشــــق توبــه زیـن مـی مـحــال مـی‌ بیـنــم۲
راه وحـــدت به پای عشــــق سپـــر که بود علــم از ایــن عمــل معــزول۳
مــی ‌بــود بــه سیـــنه راز عشــــقـت از هــر چــه گمـــان بـرم نهــان‌ تــر۴
زنده عشــق نمــرده است و نمیــرد هرگــز لایـــزالی بــود این زندگــی و لــم یــزلی۵
زسرّعشق بود ساکن ، زبان ارباب عشق لیــکن زبی زبانی غم نهانی چنان که دانی شد آشکارا۶
کناره کن زجهان ،تا رســی به مأمــن هستــی به کــوه قــاف طلــب آشیــان عنقا را۷
از این عشق جگر خواره چه دارم چشم بهبودی که بر داده به باد نیستی ، چون من هزاران را۸
مــا قافلـــه کعــبه عشـــقیم که رفتــه ست ســرتا ســر آفــاق صــدای جــرس ما۹
خاطرم خوش نیست هرگـزجزبه زیربارِعـشـق پیش عاشق هرچه جزعشق است بارِخاطراست۱۰
۱ – دیوان جامی ،ص ۴۴،ب ۳۳،ج ۱
۲ – همان،ص ۱۴۴،ب ۱۱۸۱
۳ – همان،ص ۱۴۷،ب ۱۱۸۱
۴ – همان،ص ۱۵۴،ب ۱۳۹۰
۵ – همان،ص ۱۸۱،ب ۱۷۵۷
۶ – همان،ص ۱۹۰،ب ۱۸۵۲
۷ – همان،ص ۱۹۸،ب ۱۹۳۹
۸ – همان،ص ۲۱۲،ب ۲۰۷۶
۹ – همان،ص ۲۲۹،ب ۳۲۵۳
۱۰  همان،ص ۲۶۹،ب ۲۶۹۵
بهـــر تــو پای بر سر عالــم نهاده ‌ایــم وز شاهــراه عشـــق تو این گـام اول است[۱۲۹]۱
مــرا عشـق عزیـزی خــوار کـرده سـت چه گویـم عشـــق از این بسیار کرده ست[۱۳۰]۲
نـیـایــد از دل بـی عشــــق کــاری مــرا ایـن نکــته در دل کـار کـرده ست[۱۳۱]۳
ما را میان اهــل وفا عشـــق بـر کشیــد هر جـا کـه می‌رویـم به عشـــقیم سربلنـد[۱۳۲]۴
زبنــده لاف عشـــقت گر گنــاه اسـت گنــاه از بنــده و عفــو از خـــداونـد[۱۳۳]۵
ز ابرعشـــق تو باران و قطـره بر دل من خدنــگ محــنت و بـاران غــم فرود آیــد[۱۳۴]۶
صد بارشدازعشــق توأم حال دگـرگـون یک بار نگفتـی که فلان حال تو چــون شد[۱۳۵]۷
رسیـد جــان به لب و دم نمــی‌توانم زد که ســرّعشـــق همی ترسـم آشکـارا شود۸
ای مـن غــلام همــت آن رندِ پاکــبـاز کـو درد و داغِ عشـــق به مردانگـی کشید۹
جان که من می‌کنم از هجرتوفرهـاد نکند آنچه من می‌کشم از عشق تومجنون نکشیـد۱۰
گفتم ازعشق توخالی نیست درعالم کسی گفت جامی هرکه عاشق نیست درعالم مباد۱۱
جامی زخرابات غرض باده عشـق است خواهی زسبودرکش وخواهی زقـدح نــوش۱۲
جامی در راه عشق هر ذلّت خواری را تحمل می کند ولی از شرح راز عشق خودداری می کند چرا که معتقد است عشق باعث سربلندی و والامقامی است.
بر خصم جـور پیـشه مکش تیــغ انتقــام در کیشِ عشق ، عفــو ز قاتل ، به ز قصــاص[۱۳۶]۱

حتما بخوانید :   دسته بندی علمی - پژوهشی : عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۷