عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۱۲

با دو عالـم عشــق را بیگانگــی انـدرو هفتــادو دو دیوانــگی
مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بندو خـدااوندی صداع
پس چه باشد عشق ، دریای عدم در شکسته عقل را آن جا قدم[۹۶]۱
با دقّت در تمامی ابیات ، این نکته بیشتر مورد توجّه واقع می‌شود که هر کجا تقابلی بین عقل و عشق دیده می‌شود منظور مقابله عشق جزیی با عشق الهی است وگر نه عقل کل و عقل عقل با عشق حقیقی هیچ تقابلی با هم ندارند وبا هم هماهنگ هستند .
فصل سوم
عشق در دیوان جامی
عشق حقیقی :
عشق حقیقی ( الهی ) همان عشق به خدا و صفات و افعال اوست . عشق ناب و حقیقی به خدا ، هنگامی به آن عشق اطلاق می‌شود که منجر به کمال انسان شود و آنگاه است که تمام دل به او تعلّق می‌گیرد و جان از تمایل به تمام آنچه جز خداست ، پاک می‌شود .
هر کس کمر به عشق و ولای تو بسته است کی باشد از کمند بلای تو در کمند[۹۷]۱
کــه مـــی عشـــق را تویــی ساقـــی کاسُــهُ شَمــسُ وَجــهِکَ الباقی[۹۸]۲
یـاری از کس نخواهــم انـدر عشــــق حَسبـــیَ اللــــهُ وَحـدَهُ و کَفی[۹۹]۳
از خـارخـار عشق تودر سینه دارم خارها هردم شکفته بر رخم زان خارها گلزارها[۱۰۰]۴
جامی عشق را همانند تیغ سوزنده ای می‌داند که به خاطر وصال به حضرت حق آن سوزش را تحمّل می‌کند چرا که او همچون مولانا معتقد است که وقتی عشق ومحبت باشد خارهم به گل تبدیل می‌شود .
در لشگر عشـق تو اسیــران همه گردند و زآتـــش دل‌ هاست در آن گــرد علــم‌ها[۱۰۱]۱
با لـــــذّت آوارگـــــی وادی عشـقت غربــت زدگــان را نشــــود میــــل وطن‌ها[۱۰۲]۲
وعده غم می ‌دهد یارو نداند این قــدر کین نوید عشـــق باشد ، جان غــم پرورد را[۱۰۳]۳
عشق یکرنگی تقاضا می‌کند وین روشن است ور نه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را؟[۱۰۴]۴
کـی توان ســودای عشـــق را عــلاج ترک ایــن ماخولیــا کـــن ای طبیــــب[۱۰۵]۵
پیش از آن روزی که گردون خاک آدم می‌سرشت عشـــق در آب وگلــم تخــم تمنّای تو کشت[۱۰۶]۶
جامی عشق حقیقی را همچون ریسمانی می داند که او را به خدا متّصل می کند و از آوارگی و غربت نجات می دهد . او برای درمان این درد به دنبال پزشک و راه علاج و درمان نیست.
گر چه هر جا دلم آویزش و آمیــزش کـرد قبله عشق همان است که بود از اول[۱۰۷]۱
مگــو عشقت ز کـی بوده است و تـا کــی ندارد عشـــق ما آغــاز و انجـــام[۱۰۸]۲
می ‌رســد از دولــت عشقــــم مـــدد بنــده عشـقــم ز ازل تا ابـــد[۱۰۹]۳
عشق من با تو قدیمی است نیم چون دگران کایم امروزبه کـوی تو و فـردا بروم[۱۱۰]۴
پیـــش از اســاس گنبـــد فیــروزه سپهر عشـقت کشید رخت به کاشانه دلـم[۱۱۱]۵
من عشق و مستی از اذل آورده‌ام با خود بلی انجام کارهر کسی بر وفق آغاز آمده[۱۱۲]۶
در تمامی این ابیات ، جامی به صراحت بیان می‌کند که خداوند قبل از آفرینش انسان ، عشق را در وجود او قرار داده است و او در هر یک از این بیت‌ها مرتّب تاکید می‌کند که از همان ازل و آغاز عشق با او همراه بوده و در نتیجه اوعشق را قدیمی و با قدمت بر می‌شمرد و این که جای آن در دل است و این که در نظر اوعشق ماندگار و جاوید است نه این که امروز بیاید و فردا برود .
عاشــق تـو شهیـــد تیـــغ بــلاست سر کـــوی تو روضــه الشــهداست[۱۱۳]۷
تا عشــــق توأم زبــون گرفتــه است دل قاعـــده جنــون گــرفتــه ست[۱۱۴]۸
چون تابم از تو روی که بر من بلای عشق راه خلاصی از همه سویی گرفته ست[۱۱۵]۹
ندیدم هیچ مذهب خوش‌تر از عشق خوشا آن راهرو کین مذهب آموخت[۱۱۶]۱
چاره حیرانی خود زیر بار عشق تو هر که را پرسم زمن صد بار حیران‌تر بود[۱۱۷]۲
به جـرم عشـــق مـرا غم هــزار بار بسوخت عجــب تر آن که گناهم هنوز پاک نشد[۱۱۸]۳
دردا که عشــــق یار به دیوانـــگی کشیــد خطّ جنــون به دفتــرفرزانــگی کشیـد[۱۱۹]۴
نقــــد عشــــــق تـــو و دل ویـــــران گنـــج و کنـــج خــراب را مانــد[۱۲۰]۵
داشت جامی دین ودنیا،زهد وتقوی،صبروهوش دولت عشق تو باقی باد کزه

حتما بخوانید :   پژوهش - عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۶

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

رشش بماند[۱۲۱]۶
هجــوم عشـــق تـو دیوانه ساخت جامـی را شکست کلک و بر آتش نهاد دفتر خویش[۱۲۲]۷
جلوه حسـن تو زینسان که جهــان را بگرفت هیچ کس را نتوان داشت زعشق تو معاف۸
به جرم عشـــق تو گر می‌کشند گو بکشیدم که من نهفتن این راز بیش از این نتوانم۱
راهـــی است پـر از خطــر ره عشـــــق آن جــا همــه رهــزنان بــی باک۲
این چنین واله و شیدا که زعشـــق تـو منـم حاش للــه که بود بی تو سر ِزیستنم۳