دسترسی به منابع مقالات : عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۱۱

خاطـر خیّاط عقل گرچه بسی بخیه زد هیـچ قبایی ندوخت لایق بالای عشــق[۸۱]۳
عطار در کتاب « منطق الطیر » به بیان عشق و مقایسه آن با عقل پرداخته و با ترجیحی که به عشق می‌دهد . می‌نویسد :
عقل در سودای عشق استاد نیست عشــق کار عقل مادرزاد نیست
عشق اینجا آتش است و عقل دود عشق چون آمد گریزد عقل زود
ور به چشم عقل بگشایی نظـر عشــق را هرگـز نبینی پا و سر
مــرد کار افتاده باید عشــق را مــرد آزاده بایــد عشـــق را
تو نه کار افتاده ای نه عاشقــی مرده ای تو، عشق را کی لایقی[۸۲]۱»
تقابل عشق و عقل از نظر حافظ
با توجّه به این بیت ، حافظ غم را هنر عشق می‌داند .
ناصحم گفت که جزغم چه هنر دارد عشق برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این[۸۳]۲
به نظر حافظ ، راه عشق بی انتها و جایگاه هلاکت و فناست . ولی دل به عشق دادن و از قید عقل رستن هم خوش است .
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست آن جا ، جز آن که جان سپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشـق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیـچ استخــاره نیست
ما را ز منــع عقــل مترسان و مــی بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کـاره نیست[۸۴]۳
همچنین :
اشک حافظ خـرد و صبـــر به دریا انداخت چه کند سوز غم عشــق نیارست نهفـت[۸۵]۴
در این بیت ، عقل مورد تمسخر واقع می‌شود چرا که قادر نیست غم عشق را پنهان کند .
«مقابله عشق و عقل در جای جای دیوان حافظ به چشم می‌خورد ، و این که جایگاه عشق بسیار برتر از عقل است[۸۶]۵٫»
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد[۸۷]۱
ای که از دفتـر عقــل آیت عشـــق آموزی ترســم این نکـــته به تحقیق ندانی دانست[۸۸]۲
عاقـــلان نقطه پرگــار وجـــودند ولی عشــق داند که در این دایــره سر گر دانند[۸۹]۳
در جایی دیگر :
به کـوی میــکده هر سالکی که ره دانست دری دگــر زدن اندیشــه تبه دانست[۹۰]۴
ورای طــاعت دیوانــگان ز مــا مطلب که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست[۹۱]۵
در این بیت‌ها به این نکته اشاره می‌شود که اگرچه عقل جایگاهی خاص دارد ولی عشق جایگاهی بس والاتر دارد و این که عاشق از دفتر عقل نشانه‌های عشق را فراگرفته وچنین کسی آنقدر کامل است که با این عشق الهی در مسیر کمال رهنمون شده است .
تا جایی که :
کرشمه تو شــرابی به عاشــقان پیمود که علم ، بی خبر افتاد و عقل بی حس شد[۹۲]۶
تقابل عشق وعقل از نظر مولوی
مولوی ، در بسیاری از اشعار خود ، از عشق و عقل سخن گفته که برای نمونه به مواردی اشاره می‌شود :
عاشق از خود چون غذا یابد رحیق عقــل آن جا گم بماند بی رفیق
عقل جزوی عشــق را منکــر بود گرچه بنمایدکه صاحب سرّ بود
زیرک و داناست امّا نیست، نیست تا فرشتـه لا نشد اهرمنی است[۹۳]۱
در این ابیات ، مولانا عشق الهی را می‌ستاید و بیان می‌دارد که با وجود چنین عشقی عقل جزیی تک وتنها می‌ماند و در پی انکار عشق برمی آید ولی با تمام زیرکی که دارد موفق نمی‌شود چراکه عقل جزیی نمی‌تواند از راز عشق حقیقی آگاه شود .
همچنین :
داند او کو نیکبخت و محرم است زیرکی ز ابلیس و عشق ز آدم است
زیرکــی سبّــاحی آمد در بحــار کم رهد غــرق است او پایان کار[۹۴]۲
یا :
عقل را قربان کن اندر عشق دوست عقل‌ها ، باری از آن سوی است کوست
عقــل‌ها آن ســو فرستاده عقــول مانده این سو که نه معشوق است گول[۹۵]۳
باز هم در مورد عقل جزیی در برابر عشق حقیقی است که بیان می‌دارد که چنین عقلی را باید دربرابر عشق قربان کرد چرا که چنین عقلی به سویی می‌رود که عشق او را فرا می‌خواند .
باز هم :

حتما بخوانید :   پژوهش - بررسی و مدل سازی تاثیرقابلیت های یادگیرنده سازمانی بر انعطاف پذیری راهبردی، ...

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.