بازاریابی-پایان نامه مزایای رقابتی ، تاکتیک های بازاریابی و تعهد صادراتی

بازاریابی

بازاریابی یا مارکتینگ (به انگلیسی: Marketing): بازاریابی به عنوان فرایندی مدیریتی -اجتماعی تعریف می‌شود که بوسیله آن افراد و گروه‌ها از طریق تولید و مبادلهٔ کالا با یکدیگر، به امر تأمین نیازها و خواسته‌های خود اقدام می‌کنند. برای روشن شدن این تعریف باید بدواً اصطلاحات مهم نیاز، خواسته، تقاضا، کالا، مبادله، معامله و بازار را بررسی کرد

توسعه بازاریابی از دهه 1950 و 1960 آغاز گردید، در این دوره بود که بازاریابی به عرصه کسب و کار وارد شد و به عنوان وظیفه ای که بر برنامه ریزی و توسعه تأکید می کند، در درون شرکت ها دیده شد وتا حد وظایف بالای شرکت ارتقاء یافت.

اکنون که بازاریابی مورد توجه روزافزون سازمان ها و نهادهای دولتی و خصوصی و ملّت ها قرار گرفته است و از مرحله اولیه توزیع و فروش به فلسفه ای پیچیده برای ارتباط پویای سازمان ها با بازارهایشان تبدیل شده است، اغلب شرکت های کوچک و بزرگ رفته رفته از تفاوت بین فروش و بازاریابی آگاه شده اند و در مرحله ی سازماندهی فعالیت های بازاریابی در سازمان خود هستند.

لذا، درباره ی مفهوم بازاریابی، تعاریف مختلفی از صاحب نظران ارائه شده است. مهم ترین تعریف ارائه شده در ادبیات از فلیپ کاتلر به عنوان یکی از برجسته ترین صاحب نظران در این حوزه است. به نظر وی بازاریابی عبارتست از «فعالیتی انسانی در جهت ارضاء نیازها و خواسته ها از طریق فرآیند مبادله». (ابراهیمی و دیگران، 5، 1380)

منشاء و رکن اساسی بازاریابی ارضای نیازهای انسانی از طریق تسهیل فرآیند مبادله است که در این راستا، فعالیت های بازاریابی باید از طریق پژوهش بازاریابی نیازها و خواسته های مشتری را مشخص کند و آن ها را در محصولات به نوعی متجلی سازد، به طوری که بتواند به بهترین نحو نیاز مشتری را برآورده سازد. انجام موفقیت آمیز این عمل هم از بعد سازمان و هم از جنبه مشتری مهم است. انطباق محصول با نیازها و خواسته های مشتری موجب افزایش میزان رضایت مشتری می شود و این عامل از طریق افزایش وفاداری مشتری به محصول شرکت، منجر به سودآوری سازمان خواهد شد پس می توان گفت استفاده از بازاریابی برای موفقیت شرکت حیاتی می باشد (کاتلر[1] و دیگران، 6،1379) .

اصول بازرگانی رسمی که منشأ آن از ایالات متحده آمریکا است. ابتدا در آغاز قرن بیستم در چندین دانشگاه ایالات متحده به عنوان درس بازرگانی جداگانه‌ای تدریس می‌شد. اینگونه تلقی می‌شود که به عنوان اصول بازرگانی از سه مرحله ذیل عبور کرده باشد: «دوره تولید» که در آن بازاریابی تنها به واسطه محدودیت‌های تولید دچار محدودیت بود (تا دهه ۱۹۳۰)؛ «دوره فروش» که در آن بازاریابی هر آنچه شرکت تولید می‌کرد به بازار تحمیل می‌کرد (تا دهه ۱۹۵۰)؛ و «دوره مشتری» که در آن مشتری در مرکز تمام فعالیتهای بازاریابی قرار داشت. در قرن ۲۱. بازاریابی پا به عصر تعاملی و برهم کنشی نهاده است. تغییر بنیادی در تعریف و هدف از بازاریابی در قرن ۲۱ این است که به عنوان یک اصل بازرگانی، فراتر از صرف تسهیل – تبادلات مجاری و دادوستدهای بین تولید کننده و مشتریان گسترش یافته است. در آغاز، عمده تمرکز بازاریابی بر منافع تولید کننده بود- تحویل محصولات درست به مشتری در زمان، مکان و قیمت درست. فرض اساسی بازاریابان اولیه این بود که تولید کنندگان کنترل بازار را در اختیار دارند. مدیریت، کارکردها، نقشها و فرایندها همگی حول این مدل مدیریت بازرگانی با محوریت تولید کننده قرار داشتند. این تصور در عصر اطلاعات قرن ۲۱ دیگر معتبر نمی‌باشد؛ و حالا در اوایل قرن بیست و یک، بازاریابی چیست؟ یک مدل جدید موفق یا پذیرفته شده، که درمورد پویایی (و اغلب بی منطقی) بازارهای جهانی، مشتریان دمدمی مزاج و غیرقابل پیش بینی که در تحلیلهای کلاسیک نمی‌گنجد، الگوهای خرید و پیش بینی‌های بازار، افزایش خدمات نامحسوس و، بخش‌بندی و ترکیبهای جدید بازار، ورای دسته‌بندی‌های صنعتی و قدیمی، افزایش قدرت مشتریان، و ابزار و تکنیک‌های جدید بازاریابی تعاملی به کار گرفته شود، هنوز در مقیاس وسیع وجود ندارد و یا هنوز در سازمانها و فرایندهای بازاریابی شرکتها از آن تعبیری نشده است. تعاریف متعدد و اظهارنظرهای معتبر و فراگیر در مورد ماهیت بازاریابی وجود دارد (در گردآوری این فرهنگ حداقل به ۵۰ مورد از آنها برخورده‌ام) که هنوز ارزش افزودن به مجموعه اطلاعات آکادمیک ندارند. با این همه، توجه به تفسیرهای مختلف از فعالیت بازاریابی و کارکردها و مهارت‌های متشکل آن می‌تواند ارزشمند باشد. در قرن ۲۱ بازارها پیچیده‌تر و جهانی‌تر شده‌اند و بنابراین بازاریابی هم به عنوان یک اصل حرفه‌ای دچار چنین تحولاتی گشت که به عنوان یک حرفه جدیدتر، فاقد شفافیت جهانی، دسته‌بندی و شرح نقشها و وظایف است. شرکتها و سازمانهای گوناگون هر یک مایلند براساس سبک حوزه تعریفی از بازاریابی ارائه دهند. بعضی شرکتها همچنان بازاریابی را با فروش اشتباه می‌گیرند؛ بعضی از آنها حتی بازاریابی را به عنوان زیر مجموعه‌ای از فروش می‌دانند. سایرین فروش را زیر مجموعه‌ای از بازاریابی تلقی می‌کنند (که این مورد صحیح تر می‌باشد). تعداد معدودی با واقع بینی بیشتر، فروش و بازاریابی را به مثابه اصول مدیریتی مجزا می‌دانند. در بعضی کشورها مانند ایالات متحده آمریکا، تخصص بازاریابی و ارتباطات را از یکدیگر جدا می‌کنند: روابط عمومی، نوشتن متن سخنرانی و ارتباطات داخلی اغلب از بازاریابی که بیشتر تمرکز آن بر ارائه مستقیم محصولات و خدمات به مشتریان است جدا می‌شود. شرکتهای دیگر راهبردی تلفیقی اتخاذ می‌کنند که در آن تمام ارتباطات، فروش و بازاریابی مستقیم و غیر مستقیم به طور همه‌جانبه و کلی مدیریت می‌شوند. استدلال محکم دیگری وجود دارد مبنی بر اینکه بازاریابی نقش همه افراد است و فقط به عهده بخش بازاریابی نیست (دیوید پاکارد از پایه گذاران هیولات پاکارت می‌گوید: «اهمیت بازاریابی بسیار بیشتر از آن است که تنها به بخش بازاریابی واگذار شود»). یک دیدگاه مدرن حاکی از این است که افرادی که عنوان مدیران بازاریابی را برخود دارند، در واقع مشاوران و اتئلاف دهندگان متخصصی هستند که محرک و الهام بخش کل سازمان به سوی چارچوب ذهنی، راهبرد و شیوه عملکرد بازار محور یا مشتری محور می‌باشند. این افراد تخصص خود را در برخی جوانب بازاریابی به کار می‌بندند. بازاریابی به تلاش برای ارتباط بین ارزش محصول (کالاها یا خدمات) و مشتری گفته می‌شود. بازاریابی گاهی اوقات به هنر فروش نیز معروف است؛ ولی فروش یکی از توابع کوچک بازاریابی به حساب می‌آید. تعریف لغت نامه‌ای بازاریابی عبارت است از «فراهم کردن کالاها یا خدمات برای برآورده ساختن نیازهای مصرف کنندگان.» به بیان دیگر، بازاریابی شامل درک خواسته‌های مشتری و تطابق محصولات شرکت، برای برآورده ساختن آن نیازها و در برگیرنده فرایند سودآوری برای شرکت است. بازاریابی موفق مستلزم برخورداری از محصول مناسب در زمان مناسب و مکان مناسب است و اطمینان از اینکه مشتری از وجود محصول مطلع است، از این رو موجب سفارش‌های آینده می‌شود.

بازاریابی، فرایندی است که بین تواناییهای شرکت و نیازهای مشتریان تعادل ایجاد می‌کند.

سرجیو زیمن در کتاب خود پایان عصر بازاریابی سنتی خود بازاریابی را اینچنین تعریف می‌کند:بازاریابی درباره داشتن برنامه‌ها و ترویج‌ها و تبلیغات و هزاران چیز دیگری است که در متقاعد کردن مردم به خرید یک محصول، مؤثر واقع شوند. در مورد رستوران‌های غذای سرپایی، بازاریابی گاززدن‌ها و هرت کشیدن‌ها. در مورد خطوط هوایی، بازاریابی یعنی نشستن آدم‌ها روی صندلی‌ها. بحث بازاریابی دربارهٔ منفعت و نتایج است.

 

بازاریابی یک فعالیت راهبردی و راه و روشی است متمرکز بر فرجام اقدامات مربوط به جذب مصرف کننده بیشتر، برای خرید محصول شما در دفعات بیشتر به نحوی که شرکت شما پول بیشتری به دست آورد.

هر جا و هر گاه چهار اصل نیاز، نیازمند، عوامل رفع نیاز و داد و ستد وجود داشته باشد، در آنجا بازار و بازاریابی حاکم است.

بازاریابی با ارزیابی نیازی که محصولات و خدمات به آن پاسخ می‌دهند، شروع می‌شود. به طور منطقی، شناسایی و انتخاب برخی نیازها نشانه بی‌توجهی به دیگر نیازهاست

بررسی ها نشان می دهد که ناموفق بودن شرکت ها از ناتوانی آن ها در بهره گیری از فنون بازاریابی نشأت می گیرد. این شرکت ها تحولات بازار و تغییرات الگوی مصرف مشتریان را نادیده می گرفتند و به جای روی آوردن به بازارهای پیشرفته به فروش می پرداختند و کسب سود بیشتر را بر رضایت مشتری ترجیح می دادند، غافل از این که کسب سود بیشتر، در گرو جلب رضایت مشتری است (ابراهیمی و دیگران، 5، 1380).

در زمان کنونی همه شرکت های موفق یک وجه مشترک دارند، یعنی همگی به مشتری توجه زیادی می نمایند و تمام توجه خود  را معطوف به بازاریابی می کنند. این شرکت ها تمام نیروی خود را صرف درک و ارضای نیاز های مشتری می کنند. آنها تمام اعضای سازمان را تحریک می کنند  تا ارزش بالاتری برای مشتریان به بار آورند و هرچه بیشتر موجبات رضایت آنها را فراهم کنند. به گفته ی مارکوس بنیانگذار شرکت “هوم دی پو”همه افراد ما خوب می دانند که کعبه آمال، رقم نهایی که در سود و زیان نشان می دهند نمی باشد، بلکه تعهد و سرسپردگی کامل به مشتری و رسیدگی به یکایک مشتریان است (کاتلر و آرمسترانگ ، 1388 ، 6).

در مقایسه با سایر فعالیت های تجاری  بازاریابی بیشتر با مشتری سر و کار دارد. تأمین رضایت مشتری و ایجاد ارزش برای مشتریان در کانون اندیشه و عمل بازاریابی نوین قرار دارد(ابراهیمی و دیگران،5،1380).

به عقیده دراکر دو شرط اساسی و ضروری در موفقیت، بازاریابی  و  نو آوری است.اغلب بازاریابان برای اطمینان از اینکه نیاز ها و خواسته ها ی مشتریان به درستی شناخته شده و تأمین می شود از بازاریابی برای رسیدن به این هدف استفاده می کنند. سازمان ها بر این عقیده اند که شرکت بدون مشتری موفق نمی شود، بنابراین وظیفه ی مهم آن ها، جلب و نگهداری مشتری است. برای جلب و نگهداری مشتری باید نیاز های او شناسایی و به شکل مناسبی ارضا شود.

فرآیند بازاریابی نوین با شناخت و سنجش نیاز ها، خواسته ها و ترجیحات برآورده نشده مشتریان آغاز  می شود و پس از انتخاب بازار یا بازارهای هدف با نگرش سیستمی، استراتژی هایی در زمینه بازاریابی محصول، قیمت، مکان، ترفیع، کارکنان، دارایی ها و امکانات فیزیکی و فرآیند ها، با در نظر گرفتن مشتریان تنظیم می گردد.در بازاریابی نوین، خدمت به مشتری هدف اصلی می باشد. در راستای تحقق فلسفه بازاریابی در جهان امروز، روش های قدیمی و سنتی دیگر کارا نیست و در بلند مدت سازمان هایی در بازار پایدار و موفق خواهند بود که بهره برداری بهینه را از بازاریابی نوین بنماید(کاتلر و آرمسترانگ ،9، 1388).

[1] Katler

معیارهای سنجش عملکرد صادراتی  -پایان نامه مزایای رقابتی ، تاکتیک های بازاریابی و تعهد صادراتی

معیارهای سنجش عملکرد صادراتی

این معیارها عبارتند از مقیاس هایی که عملکرد صادرات بر اساس آن ها سنجیده می شود: پژوهش گران تقسیم بندی های زیادی را از این معیارها ارائه می نمایند، مثلاً شوهام[1] و روز[2](2002) آن ها را به 5 معیار تقسیم بندی می نمایند و آن ها را  فروش های صادرات، سودهای صادرات، رشد فروش های صادرات و رشد سودهای صادرات معرفی می نمایند  و آن ها را به 12 معیار بسط می دهند و معیارهایی را چون بازگشت سرمایه، رضایت از صادرات، سهم بازار صادرات و… در آن ها می گنجانند ولی در کل در زمینه اندازه گیری عملکرد صادراتی و روش های انجام آن توافق نظر جامعی وجود ندارد و چون پژوهش گران مختلف بنابر نیازهای مطالعاتی خود آن ها را به صورت های مختلفی معرفی می نمایند این خود در زمینه مطالعات در زمینه عملکرد صادراتی مشکلاتی را به وجود می آورد. حتی با وجود مشخص بودن معیارهای اندازه گیری عملکرد صادراتی اندازه گیری آن از پیچیدگی زیاد برخوردار است

با وجود مشکلات و ابهامات می توان تمام معیارهای اندازه گیری عملکرد صادراتی را در هفت گروه طبقه بندی کرد و این هفت گروه را در 3 طبقه کلی قرار داد که عبارتند از :

اول) معیارهای مالی

دوم) معیارهای غیر مالی

سوم) معیارهای مرکب

 

اول) معیارهای مالی

این معیارها نشان دهنده مقیاس های مالی اندازه گیری عملکرد هستند و عمدتاً از صورت های مالی شرکت استخراج می گردند. این معیارها خود شامل بخش های زیر است :

  1. معیارهای فروش

گروه معیارهای فروش دربرگیرنده معیارهای مطلقی چون حجم فروش های صادرات، شدت صادرات(نسبت صادرات،کل فروش های شرکت)می گردد.

  1. معیارهای سود

این گروه دربرگیرنده معیارهای مطلق سودآوری کلی صادرات و معیارهای نسبی مانند سود صادرات تقسیم برکل سود یا سود بازار داخلی می باشد.

  1. معیارهای رشد

خصوصیت معیارهای فروش و سود ایستایی آنهاست ولی معیارهای رشد به تغییرات در فروش یا سودهای حاصل از صادرات در یک دوره زمانی خاص مربوط می گردد.

دوم) معیارهای غیرمالی

در مقایسه با معیارهای مالی که می توان آن ها را به صورت عینی اندازه گیری کرد، معیارهای غیرمالی بیشتر  ذهنی  می باشند، این طبقه از سه معیار موفقیت ادراک شده، رضایت و دستیابی به هدف، تشکیل شده است.

  1. معیارهای موفقیت : گروه معیارهای موفقیت شامل معیارهایی چون اعتقاد مدیریت در مورد اینکه انجام صادرات منجر به سودآوری و شهرت بیشتر شرکت می گردد، می شود.
  2. معیارهای رضایت : این معیارها به رضایت کلی مدیر از عملکرد صادراتی شرکت حاصل می گردد.
  3. معیارهای دستیابی به هدف : این معیارها به ارزیابی عملکرد در مقایسه با اهداف بر می گردد.

سوم) معیارهای مرکب

این معیارها بر پایه نمره کلی انواع متنوعی از معیارهای عملکرد بنا شده اند: از بین دسته بندی های بالا شاید معیارهای فروش و سود و معیارهای مرکب بیشترین استفاده را در پژوهش های مربوط به عملکرد صادراتی به خود اختصاص داده باشند (سیمونا[3] و همکاران 1998)

[1] Shoham

[2] Rose

[3] Simona

اثرات و کارکردهای گردشگری- پایان نامه تاثیر فرهنگ بر توسعه گردشگری

اثرات و کارکردهای گردشگری

گردشگری به دلیل ماهیت پیچیده خود می تواند تأثیرات مفید یا مخربی در بر داشته باشد. در اینجا به برخی نقش ها و کارکردهای گردشگری اشاره می شود:

  • نقش اقتصادی گردشگری:

ایجاد اشتغال، کسب درآمد ارزی برای کشور میزبان و بهبود تراز پرداخت ها، افزایش درآمدهای مالیاتی از محل فعالیت های اقتصادی مرتبط با گردشگری ،ایجاد تعادل منطقه ای، تعدیل ثروت، دگرگون ساختن فعالیت های اقتصادی و سوق دادن درآ مد، از مناطق شهری به روستاها و بالاخره جلوگیری از برون کوچی روستاییان می تواند از جمله اثرات اقتصادی گردشگری باشد (صدر موسوی و دخیلی، 1384: 129).

البته تاثیر گردشگری بر رشد اقتصادی کشور میزبان از طریق برخی عوامل تعدیل می گردد که به این عوامل در شکل زیر اشاره شده است.

  • افزایش اشتغال خارجیان در صنعت گردشگری کشور میزبان ، به خروج درآمدهای عمده ی ایشان از کشور به سوی موطن خود منجر می شود. از این رو، وجوه کمتری در اقتصاد کشور میزبان جریان می یابد و از اثرگذاری گردشگری بر رشد اقتصادی کاسته می شود.
  • اگر منابعی که صرف ارائه ی خدمات و محصولات صنعت گردشگری در کشور میزبان شده اند، متعلق به این کشور نباشند، یا به عبارت دیگر این کشور در تولید و عرضه ی محصولات و گردشگری خود متّکی نباشد، آنگاه بخش قابل توجهی از وجوهی که گردشگران در آن هزینه می کنند، باید برای تأمین این منابع مجدداً از این کشور خارج شود. از این رو، هرچه درجه ی خود اتکایی صنعت گردشگری کشور میزبان بالاتر باشد درجه ی تأثیرگذاری فعالیت های مرتبط با این صنعت در اقتصاد ملی و منطقه ای بیشتر خواهد بود.
  • هر اندازه اقتصاد ملی کشور میزبان گردشگری بزرگ تر باشد و سهم این صنعت در مجموع فعالیت های اقتصادی کشور و به تعبیر دقیق تر اقتصادی ، سهم ارزش افزوده ی صنعت گردشگری در تولید ناخالص ملی قابل توجه تر باشد که به طور متعارف این امر در اقتصاده ای کوچک تر خود را نشان می دهد، آنگاه درجه ی تأثیرگذاری تحوّلات در صنعت گردشگری بر رشد اقتصاد ملی بیشتر خواهد بود.
  • جامعه ی توسعه یافته تر، دارای زیر ساخت های مناسب تری است. در چنین جامعه ای صنعت گردشگری با دیگر صنایع از تعامل بیشتر و منطقی تری برخوردار است. از این رو درجه ی توسعه یافتگی کشور میزبان با میزان تأثیرگذاری صنعت گردشگری بر رشد اقتصادی آن رابطه ی مستقیم دارد.
  • افزایش سرمایه گذاری های بخش خصوصی و مخارج دولت برای گسترش زیر ساخت های اقتصادی – اجتماعی مورد نیاز صنعت گردشگری خود به گسترش و افزایش تولید ناخالص ملی با ضریبی فزاینده و به صورت تکاثری خواهد انجامید.
  • هم چنین این که گردشگران در کشور میزبان چقدر و چگونه پول خرج می کنند نیز بر درجه ی تأثیر گذاری صنعت گردشگری در رشد اقتصادی آن کشور مؤثر است. نکته ی مهم در این جا تأکید بر دو ویژگی مهم کشور میزبان از نظر هزینه های گردشگران است. نخست اینکه هرچه مجموع مبالغی که گردشگران در یک کشور میزبان هزینه می کنند بیشتر باشد، صنعت گردشگری تأثیرات قابل توجه تری بر اقتصاد این کشور برجای می گذارد. ویژگی دوم آن است که هر گردشگر تا چه اندازه پول در کشور میزبان هزینه می کند. در واقع موضوع شدت هزینه های گردشگران به توانایی کشور میزبان در واداشتن گردشگران به پول خرج کردن وابسته است . به عبارت دیگر، موضوع هزینه کردن از سوی گردشگران به حدود امکانات و تنو ع جذابیت ها مرتبط می شو د. این امر، موجب گسترش حجم فعالیت های اقتصادی مرتبط با صنعت گردشگری در کشور میزبان می شود و بر درجه ی تأثیرگذاری این صنعت در رشد اقتصادی کشور میزبان تأثیری مستقیم برجای می گذارد.
  • موضوع وابستگی اقتصادی به یک صنعت یا بخش اقتصادی از مشکلات عمومی کشورهای در حال توسعه به حساب می آید. چنان که نمونه های معروف آن همچون وابستگی اعضای اوپک به صادرات نفت، کوبا به شکر، اکوادور به موز، شیلی به مس و نظایر آن همواره از عوامل تهدید کننده ی این اقتصادها و نقطه ی ضربه پذیر آن ها به حساب می آید، وابستگی کامل اقتصاد یک کشور به گردشگری نیز از این موضوع مبرا نیست . به گونه ای نمونه هایی از قبیل قبرس و مالدیو را می توان یافت که گردشگری بخش اصلی اقتصاد آ ن هاست و ضربات وارده به این بخش ، می تواند کل اقتصاد را تحت تأثیر قرار دهد.
  • صنعت گردشگری، صنعتی فصلی به حساب می آید و اشتغال فصلی، نقش مهمی در مجموع اشتغال در این صنعت دارد. برای این که گردشگری بتواند تأثیر بیشتری بر رشد اقتصادی کشور میزبان بگذارد، باید از درجه ی فصلی بودن گردشگری کشور میزبان کاسته شود.
  • ریشه های تقاضا برای بازدید از یک کشور در خارج از آن شکل می گیرد . یعنی اقتصاد کشور میزبان و درجه ی توفیق فعالی ت های گردشگری در آن ، تا حدود زیادی تابع روند فعالیت های اقتصادی در کشورهای مبدأ گردشگران است و کشور، میزبان کنترل چندانی برآن نخواهد داشت (طیبی و همکاران، 1386: 96).

پایان نامه مسؤولیت اجتماعی و گزارش مالی:ارزیابی کیفیت گزارشگری

ارزیابی کیفیت گزارشگری مالی

در گزارش سال 1999 كميته بلو ريبون[1] درخصوص بهبود اثربخشي كميته حسابرسي شركتها، پيشنهاد شماره 8 به شرح زير آمده است:

“كميته پيشنهاد مي كند استانداردهاي حسابرسي، حسابرسان مستقل را ملزم سازد كه قضاوت خود دربارة كيفيت (و نه صرفاً قابليت قبول) اصول حسابداري مورد استفاده در تهيه صورتهاي مالي شركت را با كميته حسابرسي به بحث بگذارند. مباحثه بايد شامل مسائلي نظير شفافيت افشاي مالي و درجه تهاجمي (خوشبيني) يا محافظه كاري (بدبيني) اصول و براوردهاي حسابداري و ساير تصميم هاي مهم مديريتي باشد كه در تهيه صورتهاي مالي به كار رفته و توسط حسابرسان مستقل بررسي شده است. اين الزام بايد به گونه اي نوشته شود كه بحث و مذاكره آزاد و صريح را تشويق كند و از زبان استاندارد شده و غيرمنعطف بپرهيزد”.

در پاسخ به این پیشنهاد، هیئت استانداردهای حسابرسی، استاندارد حسابرسی شماره 61 (SAS No. 61) را اصلاح کرد و پیشنهاد فوق را الزامی نمود.

در پرتو الزامهای جدید، حسابرسان، اعضای کمیته حسابرسی و مدیریت می‌کوشند «کیفیت گزارشگری مالی» را تعریف کنند. در آوریل 2000، انجمن حسابداران رسمی آمریکا (AICPA) رهنمودی در مورد روش و زمان ارتباط با کمیته حسابرسی منتشر کرد و ده گروه از موضوع هایی را که مدیریت و حسابرسان می‌توانند مورد بحث قرار دهند فهرست نمود. به‌هرحال، دربارة کیفیت فقط گفته شده است که: “معیاری عینی برای کمک به ارزیابی یکنواخت اصول حسابداری مورد استفاده در تهیه صورتهای مالی یک واحد تهیه نشده است. استاندارد شماره 61 سمت و سوی بحث و مذاکره با کمیته حسابرسی را به مواردی که اثر با اهمیتی بر صورتهای مالی دارد، شامل بیان صادقانه، قابلیت رسیدگی، بی طرفی و ثبات رویه سوق داد. این خصوصیات می‌تواند مبنایی برای بحث کیفیت به مفهوم عام کلمه قرار گیرد، زیرا این ویژگیها در بیانیه مفهومی شماره 2 هیئت استانداردهای حسابداری مالی (FASB) به‌عنوان خصوصیات مطلوب اطلاعات مالی ارائه شده است”.

طبق اطلاعات موجود، مدل جامعی فراتر از بیانیه مفهومی شماره 2، برای ارزیابی کیفیت گزارشگری مالی طراحی نشده است.

 

[1] ـ Blue Ribbon

عوامل تاثیرگذار بر انتخاب استراتژی مدیریت دانش — پایان نامه استراتژی های مدیریت دانش

عوامل تاثیرگذار بر انتخاب استراتژی مدیریت دانش

انتخاب استراتژی مدیریت دانش قبل از پیاده سازی و اقدام برای مدیریت دانش، گام حساسی است که مدیران در نقش استراتژیست ها باید برای سازمان خود انجام دهند. از آنجایی که عوامل تاثیرگذار در انتخاب استراتژی مدیریت دانش زیاد بوده و تجزیه تحلیل و تصمیم گیری بستگی به عوامل متعددی دارد، انتخاب این استراتژی در اکثر سازمان ها با مشکل رو به رو است (وو، 2008).

عامل تاثیرگذار توضیحات‌ منبع
دانش آشکار و ضمنی یکی از عوامل مهم در انتخاب استراتژی مدیریت دانش، سطح فعلی دانش سازمان در هریک از انواع چندگانه آن است. به وجود آوردن تعادل بین دانش ضمنی آشکار سازمانی یکی از اهداف برنامه ریزی استراتژیک برای مدیریت دانش است. (لی و کیم، 2001)
 

ساختار سازمانی

یکی از عوامل تاثیر در موفقیت مدیریت دانش که باید در استراتژی سازی آن مدنظر قرار بگیرد، ساختار سازمانی است به نحوی که ساختارهای مکانیکی یا سلسله مراتبی که عمدتا دارای ویژگی های سازمان های وظیفه ای هستند از استراتژی های سیستم گرای مدیریت دانش بهتر پشتیبانی می کنند. برای مثال ابزارهایی مانند سیستم های خبره، طرح های اکتساب دانش از خبرگان و تهیه سیستم های دانش محور عمدتا در ساختارهای وظیفه ای و سلسله مراتبی استفاده شده اند. در ساختارهای سلسله مراتبی تعاملات اجتماعی کارکنان نسبت به ساختارهای ارگانیکی کمتر است، لذا استراتژی های انسان گرا در سطح سازمانی (نه در سطح بخش یا واحد)، شانس موفقیت کمتری دارند.  

(آنومبا، 2002)

فرهنگ سازمانی یکی دیگر از عوامل تاثیرگذار در استراتژی های مدیریت دانش فرهنگ سازمانی می باشد که از طیف فرد گرایی تا کاملا جمع گرایی وجود دارند.

 

(یو، 2003)
استرتژی عمومی کسب و کار تقریبا اکثریت قریب به اتفاق محققان قبلی در مورد تاثیرپذیری استراتژی مدیریت دانش از استراتژی عمومی کسب و کار اتفاق نظر داشته اند. به طورکلی می توان استراتژی های تمایز و رهبری هزینه را در دو سر طیف استراتژی های پورتر قرار داد. استراتژی تمایز به دلیل نیاز به پاسخگویی به نیازهایی مشتری و ارائه محصولات خاص و بدیع، نیازمند به حمایت از خلاقیت بالا و پرورش ایده های نو بوده و دانش مورد نیاز برای چنین فضایی از نوع دانش غیرتکراری و درونی شده است. لذا استراتژی های تمایز توسط استراتژی های مدیریت دانش انسان گرا حمایت می شوند. از طرف دیگر استراتژی رهبری هزینه ها به دلیل نیاز در کاهش هزینه ها مستلزم صرفه جویی، استفاده از منحنی های یادگیری و تجربه، و توان بالقوه در تسهیم مهارت ها یا دانش وجود در سازمان دارد. لذا این نوع استراتژی های عمومی توسط استراتژی های سیستم گرای مدیریت دانش حمایت می شوند.  

 

(شین، 2004)

استراتژی مدیریت منابع انسانی یکی دیگر از عوامل تاثیرگذار در استراتژی مدیریت دانش، استراتژی مدیریت منابع انسانی می باشد که به دو صورت استراتژی منابع انسانی بوروکراتیک و ارگانیک وجود دارد. استراتژی منابع انسانی بوروکراتیک برای استراتژی های سیستم گرا و استراتژی منابع انسانی ارگانیک برای استراتژی انسان گرا مناسب هستند. استراتژی های منابع انسانی هم می توانند از استراتژی های انسان گرا حمایت کنند و هم از استراتژی های سیستم گرا، اگرچه در اکثر مواقع در راستای استراتژی های انسان گرا مورد استفاده واقع شده اند. (چوی و لی، 2002)
 

سطح بلوغ فناوری اطلاعات

وضعیت بلوغ فناوری اطلاعات در یک سازمان نیز یکی دیگر از عوامل موثر در انتخاب استراتژی مدیریت دانش می باشد. براساس مطالعات انجام شده، اتخاذ سیاست های سیستم گرای مدیریت دانش در سازمان هایی موفق تر است که فناوری اطلاعات در آنها به مرحله بلوغ رسیده باشد. (یوو و همکاران،2003)
سطح اجتماعی سازی سطح اجتماعی سازی یکی از عوامل موثر در انتخاب استراتژی مدیریت دانش است. که به سطوح فردی تا گروهی تقسیم می شود. (ولف، 2004)
سطح ترکیب سطح ترکیب عبارتست از ترکیب انواع دانش صریح در سازمان. (گولاری، 2003)

 

جدول 3-2: تعدادی از عوامل تاثیرگذار بر انتخاب استراتژی های مدیریت دانش (وو، 2008)

استراتژی های مدیریت دانش و سازمان — پایان نامه استراتژی های مدیریت دانش

استراتژی های مدیریت دانش و سازمان

امروزه سازمان ها براساس میزان دانش خود با یکدیگر به رقابت می پردازند. محصولات و خدمات سازمان ها هر روز پیچیده تر شده و نرخ نوآوری و سهم دانش در آنها بیشتر می شود. در این بین  مدیریت دانش با در اختیار داشتن ابزارهای لازم، به عنوان فرصت مناسبی برای بهبود عملکرد و ایجاد مزیای رقابتی محسوب می شود. در عصر حاضر استراتژی های مدیریت دانش به حدی حائز اهمیت شده اند که از نتیجه سنجش وضعیت آن به عنوان شاخصی برای درجه بندی سازمان ها در کشورهای توسعه یافته استفاده می شود (سیگارس[1] و همکاران، 1998). بنابراین سازمان ها باید به شیوه ای هدفمند دانش خود را مدیریت کنند و متناسب با شرایط خود استراتژی مناسب را انتخاب کنند، چرا که برای اجرای پروژه های مدیریت دانش در شرکت ها، ایجاد استراتژی مناسب یکی از نخستین گام های بنیادی است. استراتژی سازی مدیریت دانش بخشی از برنامه ریزی استراتژیک مدیریت دانش است که اختصاص به ارزیابی و انتخاب استراتژی موثر مدیریت دانش برای سازمان و تدوین آن دارد (الهی و همکاران، 1389). پژوهش هایی که تا به حال در زمینه استراتژی سازی مدیریت دانش انجام شده اند محدود و پراکنده اند. این پژوهش ها هرکدام عوامل محدودی را در تصمیم گیری و انتخاب استراتژی دخیل دانسته اند و به عبارتی در هرکدام به یکی از ابعاد مدیریت دانش (ساختار سازمانی، فرهنگ، فناوری) بیشتر توجه شده و سایر عوامل نادیده انگاشته شده اند (الهی و همکاران، 1389). بهره مندی از رویکرد پویای استراتژی سازی مدیریت دانش مستلزم شناخت دقیق و لحظه به لحظه از وضعیت دانشی سازمان است، ضمن اینکه با توجه به تفاوت های عمده در ابزارها، روش ها و تکنیک های موجود در هر استراتژی، انتخاب هر نوع استراتژی مستلزم صرف هزینه فراوان برای سازمان می باشد. استراتژی های عمده ی شناخته شده برای مدیریت دانش عبارتند از استراتژی سیستم گرا و استراتژی انسان گرا که در ادبیات موضوع با نام های استراتژی کد گذاری و شخصی سازی نیز مطرح هستند (اعرابی و موسوی، 1388). استراتژی سیستم گرا نوعی از استراتژی مدیریت دانش است که تمایل به اخذ و اکتساب دانش از خبرگان و دانشکاران سازمان و کددهی این دانش و بسته بندی آن برای استفاده های بعدی دارد، در حالی که در استراتژی انسان گرا تاکید بیشتر بر خلق دانش از طریق تعامل میان دانشکاران و تکیه بر فرآیند اجتماعی سازی است. انتخاب استراتژی مدیریت دانش قبل از پیاده سازی و اقدام، گام حساسی است که مدیران در نقش استراتژیست ها باید برای سازمان خود انجام دهند. از آنجایی که عوامل تاثیرگذار در انتخاب استراتژی مدیریت دانش زیاد بوده و تجزیه و تحلیل و تصمیم گیری بستگی به عوامل متعددی دارد، انتخاب این استراتژی در اکثر سازمان ها با مشکل روبرو است (اسپندر، 1996).

در اقتصاد دانش بنیان، کسب مزیت رقابتی بستگی به روش خلق دانش، به اشتراک گذاری دانش و بهره برداری از دانش دارد. استراتژی مدیریت دانش به عنوان یکی از فاکتور های اساسی موفقیت برنامه های مدیریت دانش می باشد. با این حال استراتژی مدیریت دانش با چالشهایی مواجه می باشد که این چالش ها مشابه چالش های استراتژی سازمان می باشند (اولویکپه، 2012). سازمان ها باید به صورت راهبردی منابع و قابلیت های دانشی خود را ارزیابی کرده و برای برطرف کردن شکاف ها از استراتژی مناسبی بهره گیرند (زک، 2002). با توجه به افزایش توجه به استراتژی های مدیریت دانش، سازمان ها باید به طور موثر به شناسایی اهمیت چشم انداز احتمالی در فعالیت خود بپردازند. سازمان ها برای بهره بردن کامل از مزایایی که از استراتژی های مدیریت دانش فراهم می کنند، باید به فاکتورهای داخلی و خارجی در استراتژی های مدیریت دانش خود توجه لازم و کافی را داشته باشند (لی و همکاران، 2014). دارا بودن یک استراتژی روشن و به خوبی برنامه ریزی شده یکی از راه های رسیدن به موفقیت در مدیریت دانش است. این استراتژی عامل مهمی برای یک سازمان است تا بتواند منابع و توانایی های خود را جهت دستیابی به اهداف مدیریت دانش سازماندهی نماید (الهی و همکاران، 1389). جدول ذیل تعدادی از طبقه بندی هایی که برای انواع استراتژی های مدیریت دانش موجودند را نشان می دهد.

 

طبقه بندی استراتژی منبع
در یک طبقه بندی از استراتژی های مدیریت دانش، به دو دسته شخصی سازی و کد گذاری شد اشاره شده است. استراتژی کد گذاری مدیریت دانش بر ضبط، کد گذاری و نگهداری دانش ضمنی و استفاده از آنها در شکل های قابل دسترس برای کل سازمان تمرکز می کند.  

(اولویکپه، 2012)

طبقه بندی استراتژی های مدیریت دانش به شرح زیر می باشد:

استراتژی کد گذاری که رویکرد انسان اسناد است که شامل امنیت دانش ضمنی است در شکلی قابل ذخیره در پایگاه داده است که بقیه بتوانند به آن دسترسی داشته باشند. در مقابل استراتژی شخصی سازی یک رویکرد انسان انسان است که راه حل های گوناگونی را برای مسائل موجود در سازمان فراهم می کنند. این استراتژی بر بحث بین افراد تمرکز می کند و نه دانش ذخیره شده در پایگاه های داده.

 

(ییپ و همکاران،  2012)

دو نوع استراتژی مدیریت دانش در این طبقه بندی برای به اشتراک گذاری دانش ضمنی و صریح اشاره شده است:‌ استراتژی کد گذاری که به جمع آوری داده ها و نگهداری آنها در پایگاه و دسترس پذیر کردن این اطلاعات می پردازد. استراتژی شخصی سازی نیز به انتقال، ارتباط دهی و تبدیل دانش می پردازد. (گرینر و همکاران، 2007)
در این طبقه بندی استراتژی های مدیریت دانش به دو دسته اصلی توجه به دانش آشکار و توجه به دانش پنهان تقسیم شده است. که مبنای آن ویژگی ها و مشخصات دانش می باشد و رابطه بین استراتژی های مدیریت دانش و عملکرد سازمان را مورد دقت و توجه قرار می دهد. دانش پنهان دانش فردی است که در مغز و فکر یک فرد جای گرفته است و برای تقسیم، انتقال و مرتبط شدن از یک فرد به فرد دیگر با دشواری و سختی مواجه است. در حالی که دانش آشکار به عنوان دانش کد گذاری شده تعریف شده است که معمولا در اشکال قابل انتشار دریافت و مستند می شود.  

(کسکین، 2005)

در این طبقه بندی استراتژی های مدیریت دانش را به 5 گروه کاشف، بصیرت گرا، یادگیرنده بیرونی، بهره بردار درونی و ایجاد کننده های کلی و عمومی تقسیم بندی کرده اند. (پی، 2005)
در این طبقه بندی استراتژی های مدیریت دانش را به 4 دسته استراتژی ایستا، انسان محور، سیستم محور و پویا تقسیم کرده اند:

1- استراتژی پویا، با تمرکز بر قابلیت کاربرد و استفاده دوباره از دانش با استفاده از فناوری اطلاعات و تقسیم و تسهیم دانش با استفاده از مباحث غیر رسمی بین کارکنان باعث عملکرد بالاتری در سازمان ها می شود.

2- شرکت هایی که از استراتژی ایستا استفاده می کنند، در هماهنگی جریان های متفاوت دانش و استفاده از دانش های جدید در داخل سازمان به صورت غیرفعال عمل می کنند. آنها از دانش موجود به خوبی بهره برداری نمی کنند. سازمانها با این گونه استراتژی در مدیریت دانش در محیط به سرعت در حال تغییر امروز، رقابتی باقی نمی مانند.

3- استراتژی سیستم محور تلاشی آشکار برای افزایش کارایی سازمانی به وسیله کدگذاری و استفاده مجدد از دانش از طریق ایجاد سیستم های فناوری اطلاعاتی پیشرفته است. این استراتژی تهدید ترک سرمایه های دانش سازمان را کاهش می دهد.

4- استراتژی انسان محور با رویکرد شخصی سازی در جاهایی که دانش پنهان از طریق تعاملات فرد به فرد قابل دستیابی است، به کار می رود. تاکید این استراتژی بر کسب و تسهیم دانش پنهان و تجربه های درون فردی است. اعضای سازمان از یکدیگر و محیط سازمانی شان می آموزند و اعتماد و وابستگی بین افراد از اهمیت خاصی برخوردار است. شرکت هایی که این نوع استراتژی را اجرا می کنند، از روش هایی چون  گروهها و انجمن های استراتژیک، مربیگری و داستان گویی برای افزایش اثر مدیریت دانش سود می برند.

 

(چوی و لی، 2003)

در این طبقه بندی چهار دسته از استراتژی های مدیریت دانش را شامل کد گذاری، شخصی سازی، تمرکز یافته و نامتمرکز مطرح کرده اند. این دو محقق همچنین به این نتیجه رسیدند که انواع متفاوت دانش سازمانی نیاز به هماهنگی شکل های  کد گذاری برای افزایش عملکرد واحد های فرعی دارد. (شولتز و جاب، 2001)
در این طبقه بندی استراتژی های مدیریت دانش را به استراتژی های پیشرو و مهاجم، دانش درونی و انشان محور، دانش بیرونی و استفاده مجدد محور و منفعل تقسیم کرده اند که مبنای تقسیم آنها بر تمرکز مدیریت دانش و منابع دانش سازمان مبتنی بوده است. (لی و همکاران، 1999)
در این طبقه بندی استراتژی های دانش را به گروه های جستجو گران، بهره برداران، منفعل و نوآوران تقسیم کرده اند. (اعرابی و موسوی، 1388)

جدول2-2:طبقه بندی‎های انواع استراتژی‎های مدیریت دانش

[1]. Segars

اﻫﺪاف زﻣﯿﻨﻪ ﮔﺮا در اﯾﺠﺎد ﻣﺤﻠﻪ ﭘﺎﯾﺪار / پایان نامه بوم گرايي در معماري

دو زﻣﯿﻨﻪ اﺻﻠﯽ در ﻣﺤﻼت ﺷﻬﺮي را ﻣﯽﺗﻮان از اﻫﺪاف ﺗﻮﺳﻌﻪ ﻣﺤﻠﻪاي ﭘﺎﯾﺪار داﻧﺴﺖ:

اﻟﻒ) ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻓﻀﺎﯾﯽ و ﻫﻮﯾﺖ ﻣﮑﺎﻧﯽ- ﺗﺎرﯾﺨﯽ

ب) ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ

ﺑﻪﻃﻮر ﮐﻠﯽ، ﻫﺪف اﺻﻠﯽ ﺗﻮﺳﻌﻪ ﻣﺤﻠﻪاي ﭘﺎﯾﺪار، ﺑﻬﺒﻮد ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻓﻀﺎﯾﯽ و ﺗﻘﻮﯾﺖ ﻫﻮﯾﺖ ﻣﮑﺎﻧﯽ از ﻃﺮﯾﻖ ﻧﻬﺎدﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و در راﺳﺘﺎي اﻓﺰاﯾﺶ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﺳﺖ ( جهانبخش 1393، 9 ).

براي ﺳﺎﮐﻨﯿﻦ ﯾﮏ ﻣﺤﺪوده، ﺑﺮﺣﺴﺐ ﻃﻮل ﻣﺪت اﻗﺎﻣﺖ و ﯾﺎ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ و ﺑﻪ دﻟﯿﻞ دروﻧﯽﺷﺪن ﺗﺠﺮﺑﯿﺎت، ﻣﺸﺎﻫﺪات و ﯾﺎ ﺧﺎﻃﺮات ﻣﺨﺘﻠﻒ، اﺣﺴﺎس ﭘﯿﻮﺳﺘﮕﯽ و ﺗﻌﻠﻖ ﺧﺎﻃﺮ، ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺑﺨﺸﯽ از ﻫﻮﯾﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﯾﺠﺎد و ﺗﻘﻮﯾﺖ ﻣﯽﮔﺮدد. ﻣﺤﻠﻪﻫﺎي ﺷﻬﺮي، ﺑﺎ وﺟﻮد ﺷﺒﮑﻪي ﺗﻌﺎﻣﻼت اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و رواﺑﻂ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﭘﺎﯾﺪار و ﺣﺲ ﺗﻌﻠﻖ ﺧﺎﻃﺮ و ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖﭘﺬﯾﺮي ﻣﯿﺎن ﺳﺎﮐﻨﯿﻦ آن ها، ﻣﻮرد ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮار ﻣﯽﮔﯿﺮند.

ﻫﺪف ﻧﻬﺎﯾﯽ ﺗﻮﺳﻌﻪ ﻣﺤﻠﻪاي ﭘﺎﯾﺪار، ارﺗﺒﺎط ﻣﯿﺎن ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و ﮐﺎﻟﺒﺪي اﺳﺖ؛ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻔﻬﻮم ﮐﻪ از ﻓﺮآﯾﻨﺪﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﻪﻣﻨﻈﻮر ﺑﻬﺒﻮد ﻫﻮﯾﺖ و ﺳﺎﺧﺘﺎر ﮐﺎﻟﺒﺪي و اﯾﺠﺎد ﻇﺮﻓﯿﺖ ﺑﺮاي ﺗﻮﺳﻌﻪﻫﺎي آﺗﯽ، اﺳﺘﻔﺎده ﻣﯽﮔﺮدد. ﺗﺮﮐﯿﺐ اﯾﻦ دو ﺟﻨﺒﻪ ﺑﺎ ﺑﻪﮐﺎرﮔﯿﺮي ﻋﻨﺎﺻﺮ ﺷﺎﺧﺺ ﻫﻮﯾﺖ دﻫﻨﺪه ﺑﻪ ﻣﮑﺎن و اﯾﺠﺎد زﻣﯿﻨﻪ ﻣﺄﻧﻮس ﺷﺪن ﺳﮑﻨﻪ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﺤﻠﻪ از ﻃﺮﯾﻖ ﺑﺎﻻﺑﺮدن ﺧﻮاﻧﺎﯾﯽ ﺳﯿﻤﺎي آن و اﺳﺘﻔﺎده از ﻋﻮاﻣﻞ وﺣﺪت ﺑﺨﺶ ﺑﺮاي تثبيت ﻣﺤﻠﻪ، ﺑﻪﻋﻨﻮان ﯾﮏ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ و ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻓﻀﺎي ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺟﻬﺖ ﺑﺮﻗﺮاري ﺗﻌﺎﻣﻼت اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و ﺑﺮﮔﺰاري اﺟﺘﻤﺎﻋﺎت ﻣﺤﻠﯽ و اﯾﺠﺎد ﻧﺰدﯾﮑﯽ و ﭘﯿﻮﻧﺪ و اﻣﮑﺎن ﺗﺒﺎدل آرا و ﻧﻈﺮات در ﻣﯿﺎن ﺳﺎﮐﻨﯿﻦ ﯾﮏ ﻣﺤﺪوده در ﻗﺎﻟﺐ ﻓﻀﺎﻫﺎي ﺑﺎز ﻣﺤﻠﯽ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﺳﺒﺐ ﺗﺤﻘﻖ اﻫﺪاف ﺗﻮﺳﻌﻪي ﻣﺤﻠﻪاي ﭘﺎﯾﺪار ﮔﺮدد .

2-3-9- زمينه گرايي در معماري:

توجه به زمينه در معماري در دوران پست مدرن شکل گرفت.

  • زمينه گرايي: امکان توسعه ي يک ساختمان در آينده و تمايل به ايجاد ارتباط ميان ساختمان و محيط پيرامون آن
  • اشاره و کنايه: اشاره به تاريخ معماري به گونه اي که از حد انتخاب گذشته و به مقوله اي مبهم مي رسد که گفته مي شود( ارتباط، فرم، شکل و مفاهيمي است که در طي زمان يک شکل به خود گرفته است)

3- گرايش به آرايه ها: لذتي ساده از آرايه بندي بنا (Brolin, 1980)

از نظر پست مدرن ها شرايط زير فرم ساختمان را تعيين مي کنند:

  • خصوصيات فرهنگي، اجتماعي، تاريخي و اقتصادي افرادي که از ساختمان استفاده مي کنند.
  • خصوصيات شهري، خيابان، ميدان، کوچه، مغازه
  • شرايط اقليمي، رطوبت، سرما، گرما، جنگل، صحرا
  • نحوه ي زندگي روزمره ي اهالي ساختمان، نيازهاي آن ها، پيش زمينه هاي ذهني

2-3-10-مفهوم زمينه و زمينه گرايي:

جهانبخش به نقل از مرزبان زمينهن و زمينه گرايي را اينگونه تعريف مي کند: “کانتکست[1] از واژه لاتين[2] ريشه گرفته شده است که اشاره به ارتباط ميان کلمات و انسجام ميان آن ها دارد و فعل آن[3] به معناي در هم بافتن و در هم تافتن است. بنابراين، کانتکست در اصل به هم تافتن و مرتبط ساختن کلمات و جملات به منظور ساختن يک سخن يا گفته است. از اين رو، مشار به ارتباط، اتصال، هم نشيني و هم بافي ميان اجزاست. در بستر شهر، به گونه اي قياسي، مي توان کانتکست را اتصال و هم نشيني ميان بناها خواند. بنابراين، کانتکسچوال[4] به معني زمينه گرا و کانتکسچواليزم[5] به معني زمينه گرايي استفاده مي شود. در فرهنگ مصور هنرهاي تجسمي در مقابل کلمه ي معماري زمينه گرا، واژه­ي معماري انضمامي را قرار داده اند. يعني هر نوع يا بخشي از معماري که براي منظم شدن به ساختمان هاي مجاورش طرح افکني مي کند”( جهانبخش 1393، 11).

2-3-10- 1-معناي زمينه در معماري:

زمينه مجموعه اي از شرايط و پيشامدهايي است که تنظيمات و جايگذاري يک رويداد، وضعيت يا ايده را شکل مي دهد، به گونه اي که مي تواند کاملا قابل درک و گويا باشد. (لغت نامه انگليسي آکسفرد).

  • بردن (2001)، در کتاب خود تحت عنوان «فرهنگ مصور معماري» طراحي زمينه گرا را چنين معرفي مي کند: «هر اصلي که اهميت زمينه را در بنا نهادن معناي اجزا، از جمله -موقعيت مکاني ساختمان، سايت، محيط طبيعي يا همسايگي آن- برجسته و بزرگ مي کند. همچنين اين طراحي بايد بتواند مطابق زمينه اجتماعي-اقتصادي، بومي و محلي حاصل گردد.

2-3-10-2- عناصر موجود در زمينه:

زمينه را مي توان شامل توپوگرافي محل، وضعيت پوشش گياهي، بافت شهري شامل ميزان تراکم بناها، خيابان ها و پياده روها و نسبت آن ها با يکديگر، جنس مصالح، ترکيب بندي مصالح، همجواري بناها با يکديگر، جغرافياي منطقه، ميزان ترافيک شهري، حضور حيوانات و موجودات زيستي ديگر، ميزان جمعيت انساني دانست.

تئوري( بديع) پايه اي منطقه اي براي مرتبط ساختن معماري با شرايط موجود سايت و محيط آن فراهم مي کند و براي اين کار از عواملي مانند اقليم، ديد و منظر، سن، فرهنگ، جنس، مصالح و سبک استفاده مي کند(ترنر،1384:225).

2-3-11- مقياس زمينه گرايي:

زﻣﯿﻨﻪ ﮔﺮاﯾﯽ در ﻣﻘﯿﺎس ﻫﺎ و ﺳﻄﻮح ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﻄﺮح اﺳﺖ. در ﻣﻘﯿﺎس ﺧﺮد از ﺧﻮد ﺑﻨﺎ ، ﺳﺎﯾﺖ و زﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻨﺎ در آن واﻗﻊ ﻣﯽ ﺷﻮد آﻏﺎز ﻣﯽ ﺷﻮد، ﺳﭙﺲ در ﺳﻄﺢ واﺣﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﯽ و ﻣﺤﻠﻪ ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮔﺮدد. در اين مرحله معماري زمينه گرا از معماري صرف به شهر سازي مي رود . در مقياس بزرگ تر در محيط شهر به ناحيه و بخش و به دنبال آن به مناطق اطراف شهر و برون شهري مي پردازد. زمينه گرايي به اين سطح نيز محدود نمي شود. از تک بنا به محله ، ناحيه گرايي و منطقه گرايي و اين مرحله نيز مي تواند فراتر رود و بعدي جهاني پيدا کند ( جهانبخش 1393، 13) .

2-3-12- سلسله مراتب مقياس زمينه گرايي

در طراحي با رويکرد زمينه گرايي، طراح، به غير از در نظر گرفتن ابعاد زمينه گرايي بايد عنصري ديگر به نام سلسله مراتب مقياس زمينه گرايي را نيز در نظر بگيرد: بدين معنا که مشخص کند در چه مقياسي از زمينه در حال طراحيست؟ آيا زمينه مورد نظر يک کشور است يا يک شهر يا محله يا خانه اي در يک محله و حتي اتاقي در يک خانه! بدين ترتيب سلسله مراتب مقياس زمينه گرايي به صورت زير است:

  • بين المللي
  • ملي
  • شهري
  • محلي

2-3-13- ابعاد زمينه گرايي:

ﻣﻌﻤﺎري ﻋﻠﻤﯽ ﺟﺪا از ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻫﺎي ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ، اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، اﻗﺘﺼﺎدي، ﺟﺎمعه ﺷﻨﺎﺳﯽ و… ﻧﯿﺴﺖ و در واﻗﻊ ﺑﺮآﯾﻨﺪ و اﻧﻌﮑﺎس آﻧﻬﺎﺳﺖ.

زمينه گرايي، زمينه را به مثابه رويدادي تاريخي مي پندارد، که عناصر شهر در درون آن، شناخته، پرداخته و ساخته مي شوند.

شهرساز زمينه گرا بايد قادر باشد ويژگي هاي يک مکان را دريافته و آن را بخشي از فرايند طراحي خود قراردهد. وي در هنگام ايجاد اجزاي جديد شکل شهر به موارد زير متعهد مي ماند :

  • زمينه گرايي کالبدي، که به شکل کل از قبل موجود مي گويند.
  • زمينه گرايي تاريخي، به ميزان و نظم و رابطه ي اجزاي شهر در طول زمان مي گويند.
  • زمينه­ گرايي اجتماعي- فرهنگي، به معاني، ارزش ها و اهداف مشترک گفته مي شود. (تولايي،1380، ص 43-34)

مريل گينس (1980) زمينه را در معماري تحت سه موضوع کلي ، الگوهاي فرمي، فعاليتي و اقليمي دسته بندي مي کند که در زير به معرفي هر کدام پرداخته مي شود:

الف) الگوهاي فرمي: فرم در اينجا البته عناصري چون فضا، شکل، مقياس و تناسبات جزئيات مصالح بافت و رنگها را در بر مي گيرد. اين عناصر در دو بعد جغرافيايي و زمان مي توانند براي ارتباط معماري با زمينه اش مورد استفاده قرار گيرند. بعد جغرافيايي را مي توان در سه مقياس مطرح کرد.

  • ارتباط بنا با بناهاي مجاور و در فاصله کاملا قابل ديد و درک. نمونه چنين ارتباط با زمينه اطراف را مي توان در نماهاي شهري و جانمايي جديد در سايت هاي تاريخي شاهد بود.
  • مقياس بعدي زماني است که بنا نه با محيط لزوما مجاور که با سايت اطراف ارتباط برقرار مي کند.
  • سومين اتصال با سايت در مقياس منطقه اي قابل حصول است. علاوه بر ابعاد فاصله اي و بصري،  بنا مي تواند در بعد زمان (گذشته، حال و آينده) نيز با محيط اطرافش ارتباط برقرار کند. در مرکز “کلمبوس” ، “پيتر آيزنمان” هندسه مجموعه اش را با نوعي لايه شناسي تاريخي از “سايت/ پاليمسستي” به گذشته شهر ارتباط مي دهد. هر چند در اين موارد دريافتن و کشف اين ارتباط با سايت به وضوح موارد قبلي نيست.

ب) الگوهاي فعاليتي: در زمينه فعاليت ها، گردش در فضاي سايت بنا، رفتار افراد و گروه ها از جمله عواملي هستند که مي توانند بنا را با زمينه اش مرتبط کنند.

ج) الگوهاي اقليمي: اقليم که تاثير خود را در مصالح، رنگ ها و بازشوها، فشردگي احجام . فرم آنها، سقف ها و… بروز مي دهند. هنر و حساسيت معمار، ميزان درک او از ويژگي هاي فيزيکي و «ذهني- احساسي» سايت يا «حس مکان» که تنها با حضور و زندگي در يک مکان حاصل مي شود به معمار کمک مي کند تا اين ارتباط را بهتر درک و ايجاد کند.

2-3-14- زمينه کالبدي:

بنابر اين زمينه گرايي پيوند ميان معماري و شهر سازي در زمينه معين است. زمينه خود مي تواند منشا الهام براي طراحي باشد.

هر نشانه بصري مي تواند از زمينه يا متني جدا شود و زمينه ها و متون جديد ايجاد کند.هر محيط شهري الگويي خاص را براي توده و فضا دارد، اما طراحي شهري در صورتي موفق است که بتواند ميان توده و فضا همزيستي مثبت ايجاد کند. فضاهاي شهري زماني به چشم مي آيند، که اطراف آنها را بناهايي نزديک يا متصل به هم احاطه کنند. اگر فاصله بناها بيش از حد باشد، بناها کاملا از هم جدا مي افتند، در اين حالت امکان ايجاد فضاي مثبت وجود ندارد و رابطه شکل و زمينه از بين مي رود.دلپذيرترين فضاهاي شهري، داراي پيوستگي و ريتمي است که به وسيله بناها به وجود آمده اند.

شهر مجموعه اي از «حوزه ها » است. هر حوزه، ناحيه وسيعي است که ويژگي هاي فضايي – شکلي آن با سازماندهي توده ها و فضاها در الگوهاي منسجم و دقيق و قابل شناسايي شکل و زمينه تعريف مي شود. پنج ويژگي حوزه شامل موارد زير مي گردد:

1- داشتن مرکز يا مراکز

2- بافت که شامل تراکم و تارو پود مي شود.

3- مشخص ساختن انواع خاصي از الگوها مثل: الگوهاي خطي، متحد المرکز و شعاعي

4- لبه که ممکن است توده يا فضا باشد.

5- مناطق يا حوزه هايي کوچکتر که در آن گروه هاي خاص از اشيا يا الگوهاي قابل تشخيص موجود است.

 

ﻳﻚ اﺛﺮ ﻣﻌﻤﺎري ﺑﺎ ﻧﻈﺎم ﺑﺰرگ ﺗﺮ ﺷﻬﺮي ﻣﺮﺗﺒﻂ اﺳﺖ و در ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻣﺮاﺗﺒﻲ از ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻫﺎ ﻗﺮار دارد. ﺑﻨﺎﺑﺮ اﻳﻦ زﻣﻴﻨﻪ ﮔﺮاﻳﻲ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻣﻴﺎن ﻣﻌﻤﺎري و ﺷﻬﺮﺳﺎزي در زﻣﻴﻨﻪ اي ﻣﻌﻴﻦ اﺳﺖ.

زﻣﻴﻨﻪ ﺟﺎﻳﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﺎري و ﺷﻬﺮﺳﺎزي را ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﺑﻮط ﻣﻲ ﺳﺎزد.

زمينه مي تواند منشأ الهام براي طراحي باشد. به اين منظور چند پيشنهاد ارائه کرده اند:

  1. به طور کامل از نقش مايه هاي موجود تقليد شود.
  2. اشکال اصلي مشابه را هم در نظر گيرند و آرايش آن ها را تجديد کنند.
  3. اشکال جديدي بسازند که مشابه تأثير بصري بناي قديمي باشند(برولين،1383).

2-3-15- زمينه تاريخي:

در مورد انسان، قطع استمرار تاريخي تحقير حيات گذشته است. ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﭘﻮﭘﺮگ ﻣﺎ ﺗﺤﻘﻴﻘﻲ را اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺳﺎﺑﻘﻪ اي از ﺗﻜﺎﻣﻞ ﻋﻠﻢ در ﭘﺲ آن ﻧﻬﻔﺘﻪ اﺳﺖ و ﺳﻌﻲ در اداﻣﻪ آن دارﻳﻢ.

ﺟﻮﻫﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺗﻮﺳﻌﻪ آن ﺑﻪ ﺳﻨﺖ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺧﻮرده اﺳﺖ. ﻫﻤﺎﻧﻄﻮر ﻛﻪ ﻓﺮﺿﻴﻪ ﺑﺮاي ﻛﺸﻒ واﻗﻌﻴﺖ ﻫﺎ در ﻋﻠﻢ ﺑﻪ ﻛﺎر ﻣﻲ رود، ﺳﻨﺖ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﻘﺶ را ﺑﺮاي ﺟﺎﻣﻌﻪ دارد. ﮔﺮﭼﻪ ﺳﻨﺖ ﻗﺎﺑﻞ ﻧﻘﺪ و ﺗﻐﻴﻴﺮ اﺳﺖ اﻣﺎ ﻧﻈﻤﻲ ﺧﺎص اﻳﺠﺎد ﻣﻲ ﻛﻨﺪ و ﻣﺒﻨﺎﻳﻲ اﺳﺖ ﺑﺮاي ﻋﻤﻞ(Row&koetter, 1978: 118-119).

«سنت گرايي[6]» از سيماي شهر گذشته الهام مي گيرد و بر اين باور است که توسعه جديد بايد با محيط پيرامون رابطه تنگاتنگ داشته باشد.

اگر جامعه اي خود را از گذشته جدا کند، تلاش انسان گذشته را بيهوده فرض نموده است. اﻧﺴﺎن در ﻳﻚ ﻛﻠﻤﻪ، ﻃﺒﻴﻌﺘﻲ ﻧﺪارد. آﻧﭽﻪ دارد ﺗﺎرﻳﺦ اﺳﺖ. ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮق ﻣﻴﺎن ﺗﺎرﻳﺦ اﻧﺴﺎن و ﺗﺎرﻳﺦ ﻃﺒﻴﻌﻲ آن اﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﺎرﻳﺦ اﻧﺴﺎن ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺪ از اﺑﺘﺪا آﻏﺎز ﺷﻮد. (Whitehand;1992)

ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﺑﻪ زﻣﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻧﻮﻋﻲ از ﺗﺎرﻳﺦ ﻧﻴﺰ ﻧﮕﺎه ﻛﺮد. زﻣﻴﻨﻪ را ﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻋﺎﻣﻠﻲ اﻳﺴﺘﺎ در زﻣﺎن ، ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻋﺎﻣﻠﻲ ﭘﻮﻳﺎ و ﻣﺘﻐﻴﺮ و ﺳﻴﺎل در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺖ. ﻫﺮ ﺑﻨﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ مي شود، ﺧﻮد ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺑﺨﺸﻲ از زﻣﻴﻨﻪ ﻣﻄﺮح مي گردد وﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺑﺨﺸﻲ از زﻣﻴﻨﻪ ﺑﺮاي ﺑﻨﺎي ﺑﻌﺪ از ﺧﻮد زﻣﻴﻨﻪ ﺳﺎزي مي کند ( جهانبخش 1393، 22 ) .

2-3-16- زمينه اجتماعي – فرهنگي:

در «زبانشناسي»، معماري زباني است که شهر «متن» آن است و در «معني شناسي»، شکل شهر، متني است که بايد تغيير کند. شهرهاي امروزي به خاطر گسستگي روابط ميان واژه ها در شيوه اي که معاني درک مي شوند، مشکل ايجاد کرده اند. (King;1996)

سازماندهي محيط مصنوع، سازماندهي معني نيز هست که در آن ويژگي هاي کالبدي نظير مصالح،رنگ، بلندي، اندازه و مقياس، خاصيت ارتباطي و نمادين دارد. عناصر کالبدي در محيط معاني متناوب دارند و اين معاني به طور نظام يافته ايي به فرهنگ پيوند خورده اند. مردم در مجموعه هاي کالبدي متفاوت، رفتاري متناسب با آن را که توسط فرهنگ تعريف شده بروز مي دهند. آنان بر اساس قرائتشان از محيط عمل مي کنند، بايد اين زبان را فهميد و آن را مبنايي براي ايجاد اشکال در محيط شهري قرار داد. (Rapoport;1977)

 

زﻣﻴﻨﻪ ﮔﺮاﻳﺎن اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻗﻮاﻋﺪي را ﻣﻲ آﻓﺮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺷﻜﻞ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه، ﺑﺎزﺗﺎﺑﻲ از آن اﺳﺖ. ﻣﺮدم ﺑﻪ ﻛﻤﻚ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻳﻌﻨﻲ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ارزش ﻫﺎ، ﺑﺎورﻫﺎ، ﺟﻬﺎن ﺑﻴﻨﻲ و ﻧﻈﺎم ﻫﺎي ﻧﻤﺎدي ﻣﺸﺘﺮك ﺑﻪ ﻣﺤﻴﻂ ﺧﻮد ﻣﻌﻨﻲ ﻣﻲ دﻫﻨﺪ و ﻓﻀﺎي ﺧﺎﻟﻲ را ﺑﻪ ﻣﻜﺎن ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ(Rapoport. 1977:6).

اﺳﺎس ﻧﻈﺮﻳﻪي ﻣﻜﺎن، درك ﺧﺼﻮﺻﻴﺎت اﻧﺴﺎﻧﻲ وﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻓﻀﺎي ﻛﺎﻟﺒﺪي اﺳﺖ.

ﻓﻀﺎ ﺑﻪ ﻟﺤﺎظ ﻛﺎﻟﺒﺪي، زﻣﻴﻨﻲ ﺧﺎﻟﻲ، اﻣﺎ داراي ﻣﺤﺪوده و ﻫﺪف اﺳﺖ ﻛﻪ اﺷﻴﺎيي را ﺑﻪ ﻫﻢ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻣﻲ دﻫﺪ؛ وﻗﺘﻲ ﻓﻀﺎ ﻣﺤﺘﻮاي ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻣﻲ ﻳﺎﺑﺪ، ﻣﻜﺎن ﻧﺎﻣﻴﺪه ﻣﻲ ﺷﻮد.

وﻳﮋﮔﻲ ﻣﻜﺎن، ﻫﻢ اﺷﻴﺎﻳﻲ را ﻛﻪ داري ﺷﻜﻞ ، ﺑﺎﻓﺖ و رﻧﮓ اﺳﺖ را در ﺑﺮ ﻣﻲ ﮔﻴﺮد و ﻫﻢ رواﺑﻂ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ را ﻛﻪ ﺑﺮ اﺛﺮ ﻣﺮور زﻣﺎن اﻳﺠﺎد ﻣﻲ ﺷﻮد.

2-3-17- معماري زمينه گرا:

معماري زمينه گرا نه تاکيد بر تقليد دارد و نه مانع نوآوري و خلاقيت است. پيام آن ضرورت توجه به محيط کالبدي پيرامون اثر است و نشان مي دهد که اين توجه مي تواند هم براي خود اثر معماري و هم براي زمينه عاملي مثبت و تقويت کننده باشد. معماري زمينه گرا تلاشي است براي نشان دادن توان ايجاد محيط مطلوب بصري در مقياسي کلان تر از معماري، در اين ميان معمار هنرمند با آفرينش اثري جديد در فضاي شهري موجود، مي تواند نقش تعيين کننده اي در توجه به زمينه ايفا کند(برولين،1383).

زﻣﯿﻨﻪ ﮔﺮاﯾﯽ اﻟﮕﻮﯾﯽ اﺳﺖ ﺑﺮاي ﺧﻠﻖ ﻣﺤﯿﻂ ﻣﻄﻠﻮب ﺗﺮ. ﻟﺬا ﺷﻨﺎﺧﺖ و آﮔﺎﻫﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ و درﮐﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﺗﺮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ زﻣﯿﻨﻪ و ﻣﺤﯿﻂ ﺑﺮاي ﻣﻌﻤﺎران و ﻃﺮاﺣﺎن اﻣﺮي ﺿﺮوري و اﺟﺘﻨﺎب ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ.

زﻣﯿﻨﻪ ﮔﺮاﯾﯽ دﯾﺪﮔﺎﻫﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ وﯾﮋﮔﯿﻬﺎي ﺧﺎص ﯾﮏ ﻣﮑﺎن و ﺑﻪ ﮐﺎرﮔﯿﺮي آﻧﻬﺎ در ﻃﺮاﺣﯽ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﺗﻮﺟﻪ دارد.” ﻣﻌﻤﺎري زﻣﯿﻨﻪ ﮔﺮا ﺗﻼﺷﯽ اﺳﺖ ﺑﺮاي ﻧﺸﺎن دادن ﺗﻮان ﻣﺤﯿﻂ ﻣﻄﻠﻮب ﺑﺼﺮي در ﻣﻘﯿﺎﺳﯽ ﮐﻼن ﺗﺮ از ﻣﻌﻤﺎري. ﭘﯿﺎم ﻣﻌﻤﺎري زﻣﯿﻨﻪ ﮔﺮا ﺿﺮورت ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﺤﯿﻂ ﮐﺎﻟﺒﺪي ﭘﯿﺮاﻣﻮن اﺛﺮﻣﻌﻤﺎري اﺳﺖ(برولين،1383).

راه هاي چندي، براي طراحي ساختماني جديد به صورتي همگون و موافق با زمينه ي معماري اش وجود دارد. از يک سو طراح مي تواند عيناً عناصر معماري را از ساختمان هاي اطراف کپي کند و از سوي ديگر از فرم هاي کاملا جديد براي دگرگون کردن و بهبود بخشيدن به ويژگي هاي بصري ساختمان هاي موجود بهره جويد ( جهانبخش 1393، 25).

جدول(1): مباني نظري زمينه گرايي، ماخذ: جهانبخش

نظريه پرداز نظريات
(برولين،1383) زمينه را در چهار بعد زير تشريح مي نمايد:

– زمينه تاريخي: ﺗﻨﻮع، ﻧﻮآوري و ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺑﺪون آﺳﻴﺐ رﺳﺎﻧﺪن ﺑﻪ ﻫﻤﮕﻨﻲ ﺑﺼﺮي

– زمينه اجتماعي- فرهنگي: ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻗﻮاﻋﺪي را ﻣﻲ آﻓﺮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺷﻜﻞ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه، ﺑﺎزﺗﺎﺑﻲ از آن اﺳﺖ.

– زمينه کالبدي: ﺣﻔﻆ ﺗﺪاوم ﺑﺼﺮي در واﺣﺪﻫﺎي ﻫﻤﺴﺎﻳﮕﻲ

– زمينه اقليمي: تطابق با اقليم

معماري زمينه گرا:توازن ميان معماري و محيط، ضرورت توجه به محيط کالبدي پيرامون اثر معماري

(تولايي،1380) در کل مي توان زمينه را به سه دسته تقسيم کرد:

1-          زمينه ي کالبدي، که به شکل کل از قبل موجود مي گويند.

2-          زمينه ي تاريخي، به ميزان و نظم و رابطه ي اجزاي شهر در طول زمان  مي گويند.

3-          زمينه ي اجتماعي- فرهنگي، به معاني، ارزش ها و اهداف مشترک  گفته مي شود

(Water house,1987) زمينه کالبدي: اجزاي شکل شهر به تنهايي ارزيابي نمي شود، بلکه در زمينه وسيع تر محيطي قرار مي گيرند.
(Row& Koetter,1978) زمينه تاريخي: زمينه به عنوان نوعي از تاريخ و همچنين عاملي پويا و متغير و سيال
(Ropoport,1977) زمينه اجتماعي- فرهنگي: اساس نظريه مکان، درک خصوصيات انساني و فرهنگي فضاي کالبدي است.
ادامه جدول(1): مباني نظري زمينه گرايي، ماخذ: جهانبخش

 

[1] contex

[2] contextus

[3] contexer

[4] contextual

[5] contextualism

[6] traditionalism

مدیریت کیفیت جامع در بخش خدمات-پایان نامه مدیریت کیفیت جامع و بازارگرایی

توسعه همه جانبه منابع خدماتي در سه دهه گذشته، از بعد كيفيتي كه هميشه به دنبال ويژگي هاي تكنيكي و فني بوده است، به رضايت مشتري از طريق تأمين حداكثر انتظاراتشان تغيير يافت. جنبش مديريت كيفيت جامع در صنايع توليدي شروع شد، چرا كه سنجش عملكرد كيفيتي و تعهد به توليد محصول با كيفيت عالي در آن جا آسان تر بود؛ اما هدف مديريت كيفيت جامع، ايجاد تحول فرهنگي و سازماني است و به نيروي مردم به پيش رانده مي شود و در نهايت به كار گروهي، افزايش روحيه، بهبود فرهنگ سازماني و نيز سوددهي مي انجامد. بنابراين مفهوم مديريت كيفيت جامع، هم براي بخش خدمات و هم براي بخش توليدي مهم است. به كارگيري TQM در بخش خدمات داراي سودمندي هاي فراوان است. نخست اينكه به كار بستن مديريت كيفيت جامع به كيفيت بهتر خدمات در مقايسه با خدمات ارائه شده از سوي رقبا مي‎انجامد و سهم بازار و سود را افزايش مي دهد. دوم اينكه شهرت در كيفيت، مشتريان دائمي براي سازمان فراهم مي آورد كه كم تر دستخوش نوسانات بازار مي شود. سوم اين كه TQM، اشخاص با قابليت را جذب سازمان مي كند. چهارم اينكه به دليل ارتباط كيفيت و بهره وري، بهبود كيفيت به افزايش توليد محصولات، كاهش هزينه، حقوق بهتر و ارتقا به مقام هاي مناسب تر و افزايش روحيه مي انجامد و بالاخره اين كه تحول فرهنگي كه هدف مديريت كيفيت جامع است به بخش خدمات كمك مي كند تا به نيازهاي مشتري به روش بهتر توجه كند و بدين ترتيب جايگاه سازمان در ميان مشتريان مستحكم تر گردد (زاهدی و گرجی، 1388، ص91).

2-9) ابعاد مدیریت کیفیت جامع

در جدول شماره خلاصه ای از ابعاد مدیریت کیفیت جامع که در برخی پژوهش ها انجام شده است، مطرح می گردد.

 

جدول (2-2) : ابعاد مدیریت کیفیت جامع در برخی از پژوهش های انجام شده

پژوهشگر (ان) ابعاد مدیریت کیفیت جامع
اکبری (1381) ، پراجوگو[1] (2005) ، پراجوگو و سوهال[2] (2006) ، پراجوگو و هونگ[3] (2008) ، کومار و همکاران[4]، (2009) ، حفار و همکاران[5] (2013) رهبری، برنامه ریزی استراتژیک، تمرکز بر مشتری، اطلاعات و تجزیه و تحلیل، مدیریت منابع انسانی، مدیریت فرآیند) طبق جایزة ملّی کیفیت ملکوم بالدریج : MBNQA
کانان و تان[6] (2005) طراحی محصول، تعهد استراتژیک به کیفیت، توانایی تأمین کننده
رحمان و بولاک[7] (2005) معیارهای نرم TQM ) تعهد نیروی کار، نگرش مشترک، تمرکز بر مشتری، بهره گیری از گروه ها، آموزش کارکنان، ارتباط با تأمین کننده (، معیارهای سخت TQM ) فناوری های برمبنای کامپیوتر، اصول به هنگام: JIT، به کارگیری فناوری، توانایی بهبود مستمر (
براح و لیم[8] (2006) رهبری مدیریت ارشد، برنامه ریزی استراتژیک، مدیریت فرآیند، تجزیه و تحلیل و سیستم های اطلاعاتی، مدیریت منابع انسانی، تمرکز بر کیفیت، تمرکز بر مشتری
ماسیناتی[9] (2008) تعهد مدیریت ارشد به کیفیت، برنامه ریزی استراتژیک کیفیت، ارتقاء کارکنان، مشارکت کارکنان، اطلاعات و داده های کیفیت، مشارکت و حضور و نقش دپارتمان کیفیت، مدیریت کیفیت تأمین کننده، مدیریت فرآیند
پینهو[10] (2008) رهبری و حمایت مدیریت ارشد، تدارک آموزش های مناسب و مؤثر برای کارکنان، اندازه گیری نتایج و عملکرد، بهبود مستمر، اتخاذ یک سیستم تضمین کیفیت، منابع مالی کافی، تدارک آموزش های مناسب برای مدیریت ارشد/ کارکنان ستادی، محیط کار و فرهنگ مطلوب، استفادة گزینشی از ابزارها و روش ها، مشارکت تأمین کنندگان در فعالیت های بهبود، اقدامات خوش آیند برای منابع انسانی
آروموگام و همکاران[11] (2008) رهبری، مدیریت فرآیند، تجزیه و تحلیل اطلاعات، تمرکز بر مشتری، ارتباط با تأمین کننده، بهبود سیستم کیفیت، بهبود مستمر، مشارکت کارکنان
کوستا و همکاران [12] (2008) رهبری، اطلاعات، مدیریت فرآیند، طراحی، مدیریت منابع انسانی، تأمین کنندگان، مشتریان
جیمنز و کوستا[13] (2009) اقدامات بهبود مستمر، کنترل آماری فرآیند، انتخاب تأمین کنندگان بر اساس معیار کیفیت، آموزش کیفیت، رهبری، تعمیر و نگهداری بهره ور
هانگ و همکاران[14] (2011) حمایت مدیریت ارشد، مشارکت کارکنان، بهبود مستمر، تمرکز بر مشتری
والمحمدی[15] (2011) رهبری، مدیریت فرآیند، تأمین کننده، تمرکز بر مشتری، مدیریت کارکنان، ارتباطات و سیستم اطلاعات کیفیت (QIS) ، ابزارها و روش ها
وانگ و همکاران (2012) تمرکز بر مشتری، همکاری درونی/ بیرونی، بهبود مستمر، رهبری، رضایت کارکنان، آموزش، مدیریت فرآیند
اسپین و همکاران[16] (2013) رهبری، اطلاعات کیفیت، کنترل فرآیند، بهبود مستمر، آموزش ابزارهای کیفیت و کار گروهی، نگهداری روابط با تأمین کنندگان بر اساس کیفیت و مشتری گرایی

منبع : والمحمدی و روشن ضمیر، 1392، ص124

 

 

[1] Prajogo

[2] Prajogo & Sohal

[3] Prajogo & Hong

[4] Kumar et al

[5] Haffar

[6] Kannan & Tan

[7] Rahman & Bullock

[8] Brah & Lim

[9] Macinati

[10] Pinho

[11] Arumugam et al

[12] Costa et al

[13] Gimenez & Costa

[14] Hung et al

[15] Valmohammadi

[16] Espin et al